+ عیدتان مبارک

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢۳
تگ ها:


+ تولدی دیگر

سلام دوستان.

41 ساله شدم و دیگر هیچ

 

پی نوشت.تسلیت من رو به مناسبت رحلت پیامبر خوبیها...شهادت امام حسن کریم اهل بیت ..........و شهادت امام مهربانیها امام رضای عزیز پذیرا باشید ...تولد نداشتم .........به احترام این روزهای غم انگیز ...........حق یارتان

 

 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱
تگ ها: زادروز


+ چهار دقیقه تا ابدیت

این روزها کمتر میام اینترنت.این روزها کمتر چیزی منو به وجد میاورد ویا شاید اصلا چیزی منو به وجد نیاورد .این روزها بیشتر غمگین میشم .هر چیزی میتونه اشکم رو در بیاره ولی لبخندم رو نه...........نمی دونم نمی دونم واقعا چی باید بگم وازکی گلایه کنم ولی میدونم مثل همیشه باید از خدای خوبم تشکر کنم به خاطر همه ی داشته هام وهمه ی نداشته های حکمت امیزم و شاید بخاطر اندک آدمهای خوبی که در کنارم قرار داده و به خاطر اشکهام .

این روزها ماجراهای غزه بیشتر از هر اخباری از تلویزیون سراسری مملکتم پخش میشود و اشک را مهمان چشمان من و همه کسانی  می کند که شاید اندک بهره ای از انسانیت هنوز در وجودشان مانده باشد امروز اما روز دیگری بود روزی که اخبار غزه یک قدم عقب کشید وجای خود را به خبر دیگری داد ..............خبری که آنقدر درد ناک بود که شاید تصورش هم برای هر کسی ترسناک بود.

تصاویر خبر از سقوط یک هواپیما ی انتونوف 140 مسیر تهران طبس با حدود 48 مسافر و8 خدمه پرواز میداد که تنها 4 دقیه بعد از برخاستن به ابدیت پیوسته بود .تنها 4 دقیقه .شاید  مهماندار بینوا فرصت نکرده بود حتی سبد شکلاتهایش را بین مسافرین پخش کند و یا شاید کسانی بودند که هنوز داشتند در صندلی های خود جابجا میشدند .

فقط یک لحظه کافیست  یک لحظه تا فکر کنیم شاید ما هم مسافر این پرواز ابدی بودیم پروازی که تنها از وجود تا عدم 4 دقیقه فاصله داشت .همسرم دیروز مسافر یک هواپیما بود از تهران به سیرجان .......یک لحظه فکر کردم که اگر این اتفاق دیروز برای پرواز سیرجان افتاده بود من الان کجا بودم چه حالی داشتم وهزار تا اگر دیگر .

 

اجساد سوخته ...........ساکها و لوازم منهدم شده و پخش شده روی اسفالت خیابان در میان سیاهی ودود غلیظ خبر از یک فاجعه انسانی عظیم میداد.

شاید تمام اینها فقط یک تلنگر باشد برای وجدانهای خواب ما ..............وجدانهای خوابی که خیالشان از 4 دقیقه دیگر خودشان راحت است و هرگز به این فکر نمی کنند که شاید 4 دقیقه دیگر نباشند ..........پس بیایید به این بیاندیشیم که واقعا شاید هیچ وقت مسافر پرواز تهران طبس نبودیم و نباشیم اما شاید 4 دقیقه دیگر هم نباشیم پس بیایید با هم مهربان باشیم همین.

 

 

پی نوشت 1.مطلب رو همون روز حادثه نوشتم البته با تاخیر تایپ شد

 

پی نوشت2.خانم دابت فایر مرد .رابین ویلیامز در سن 63 سالگی به علت افسردگی شدید و اعتیاد به الکل خود کشی کرد ................دیدن این هنرپیشه منو یاد یه خاطره خوب تو بچه گیم می انداخت .............دلم نیومد در موردش ننویسم ............خدایش بیامرزد

 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٢
تگ ها:


+ نه کمتر ونه بیشتر

امروز بیست و پنج سال از ان روز خجسته می گذرد روز خجسته ای که آغاز آسمانی شدن عشق دخترکی سیاه چشم وسیاه مو بود به جوانی بلند بالا وچشم عسلی که هیچ نقطه مشترکی جز عشق نداشتن .

 

هنوز که هنوز است تصویر مبهمی از ان روز در ذهنم مانده نگاه رنگ پریده ام را به خاطر دارم و قلب لرزانم را که همچون گنجشک دورافتاده از مادر در سینه بی کینه ام پرپر میزد .آنروز بوی ناب خورشت قورمه سبزی مادرم مشامم را نوازش می کرد و وجود پر صلابت مادرم مثل همیشه به من قدرت میداد .........یادش بخیر مادرم آن بانوی همیشه پر صلابت

 

تصویر دیگری از این بیست واندی سال در ذهنم تداعی میشود من دانشجوی ارمک پوشم و تو ستوان جوان وزیبای من .عشق همچنان مرد میدان است با وجود تمام مشکلات ریز ودرشتی که فراسوی راهمان در خانه مستاجری در تهران خودنمایی می کند.

تصویر دیگری در ذهنم نقش می  بندد عین نقش قالی آرام و پیوسته من باز هم یک ارمک پوشم ولی این بار در مقام معلم  وتو همان عشق قدیمی منی تنها با ستارگانی بیشتر چه در قلب من  چه  روی شانه های مهربانت اینجا پرندک است.

باز هم کمی دورتر تصویر دیگری را می بینم تصویر زنی در آیینه کمی چاق تر با چشمانی کمی غمگین هوای شرجی تصویر آیینه را برایم مه آلود می کند اینجا بوشهر است  تو همچنان ناخدای عشق منی  نه کمتر ونه بیشتر این بار نداشتن کودکی یا تکه ای از وجود نازنین  تو بر قلب عاشقم چنگ میزند اما من همچنان عاشقم .

 

 

 

بازهم تو در توی آیینه زنی را می بینم کمی شکسته تر و خسته تر زیر سقف خودمان در کنار ناخدای همیشه جاوید عشقم به خواب میروم و عجیب این خواب آرامش بخش است اینجا هشتگرد است اولین سقفی که واقعا متعلق به خودمان است . باز هم باید بجنگیم با سرما با دوری راه  وبا هزار مشکل ریز و درشت .اما هنوز عاشقم مثل روزهای اول عاشقی  .نه کمتر.

باز هم او را می بینم آن زن را باز هم شکسته تر باز هم عاشق تر این بار غول مشکلاتش بزرگتر شده از آن غولهای بی شاخ ودمی  که قصد عقب نشینی ندارد  باز هم نبودن کودکی روحش را جسمش را و تمام هستیش را میبرد زیر سوال .یا علی می گوید و میرود زیر تیغ جراحی و اتاق عمل نه یک بار نه دوبار سه بار شانس خودش را می ازماید .نه برای خودش نه برای روح غمگین خودش برای عشقش برای ناخدای همیشه ی سرزمین دلش و باز هم عاشق تر از قبل اما خسته کنار می نشیند به نظاره زندگیش زندگی عاشقانه اش.

باز هم اورا میبینم سیاه پوشیده خسته است فرسوده است مرگ مادرش فرسوده اش کرده  ونا مهربانی های عشقش خسته اش .احساس می کند با مرگ مادرش عشقش هم دارد از دستش میرود .نه این غیر ممکن است که دیگر عاشق نباشد به قلبش رجوع می کند .شک می کند .آیا هنوز هم عاشق است؟قلبش صبورانه به تماشایش می نشیند به تماشای شکش به تماشای مویه هایش .نه امکان ندارد عشق هرگز نمی میرد .بر شکش غلبه می کند و دوباره عاشق میشود عاشق عاشق نه کمتر ونه بیشتر .

 

باز هم در آیینه است این بار تصویری واضح از او می بینم زنی در آستانه چهل سالگی باز هم کمی چاق تر خسته تر شکسته تر اما عاشق ترشبیه انیس الدوله .این روزها عشقش آن جوان بلند بالای کمی مو بور لاغراندام چشم عسلی تبدیل به مرد بلند بالای خوش اندامی شده که دیگر نه لاغر است  ونه مو بور . بوری موهایش به سپیدی گراییده  و کمی جا افتاده به نظر میرسد .اما در چشم انیس الدوله همان عشق قدیمی و همیشگیست نه کمتر ونه بیشتر .

 

بیست وپنجمین سالگرد عشق آسمانیمان مبارک .

پ.ن.چهارم شعبان سالگرد عقدمون بودوبیست وپنج سال از ان روز می گذرد

 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۳
تگ ها: زاد روز


+ تنها تو ...........مادر منی

گاهی باران اردیبهشت هستی و گاه عطر سوسن. گاه بهشت، شبیه گوشه نگاه توست و گاه آرامش بی پایان در کنار دامانت می نشیند تا نغمه ای از عشق بیاموزد. گاه کبوتری می شوی، گاه وعده رستگاری، اما همیشه مادر می مانی برای من و تمام زندگی. پیش رویم راه می روی، صبح مرا با سلام سپیدت، به حسن مطلعی حاجت روا می آغازی و همواره مادری. سفره می گستری، سفره جمع می کنی، امید را از خیابان به خانه می آوری و همواره مادری. امید را غبار می روبی، دستمال می کشی، به تمام در و دیوار می آویزی و همواره مادری. خانه را به دوش می گیری، کنار بهترین لحظه ها و شیرین ترین حادثه ها و لبخندها قرارش می دهی، دلهره را از کف خانه جارو می کنی و مادری.

همواره به من بگو صبح به خیر! همواره پس از شبی کابوس دیدن و در میان هراس آینده و غم گذشته دست و پا زدن در بستر بی آرامی، به من بگو صبح به خیر که این دعای نیک مادرانه، تمام عاقبت آرزوهایم را به خیر کند! همواره با لباس بهشتی ات، با گل های مقدس چادر نمازت، روبه روی خدای خویش از آرزوهای من سخنی بگو، چیزی بگو تا تمام معجزه های جهان، ناگاه از اشک تو پشت پنجره اتاقم طلوع کند و من شکرانه تمام کامروایی ها را به درگاه پروردگار، بر دستان زندگی بخش تو بوسه زنم. «می خواهم از کنار خودم برخیزم» و به همسایگی خدا هجرت کنم. می خواهم همین لحظه وضو بگیرم و سر روی زانوانت بگذارم. می خواهم اشک های پینه بسته در چشمم را به گل های دامنت بگریم. هیچ کجا نرو! بمان که دلتنگم، که ابری ام، که گریه هایم در راه است و تو، تنها تو، مادر منی!

 

پی نوشت ..........تقدیم به روح پاک و بی آلایش مادرم

 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱
تگ ها:


+ عیدتان مبارک

 

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

عیدتان مبارک

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٩
تگ ها: زادروز


+ مشتاق لقایت

خدایا ما را از کسانی قرا ر ده که :

 

 آنها را برای قرب و دوستیت برگزیدی ، آنانی که برای عشق و محبتت خالص گردانیدی ، مشتاق لقایت نمودی و راضی به قضایت گردانیدی ، به انها نعمت دیدار عطا کردی و نعمت رضا و خوشنودیت را به آنها بخشیدی و از عذاب هجران و دوری از خودت پناهشان دادی و در جایگاه صدق و راستی در جوار خود جایشان دادی ، برای معرفتت مخصوصشان کردی و آنها را شایسته بندگیت گردانیدی و قلبشان را دلباخته محبت خودت کردی و برای مشاهده جمال خود انتخابشان کردی و دلشان را برای دوستی خودت از هر چیزی فارغ کردی و به آنچه نزد توست ترغیبشان  نمودی ، ذکر و یادت را به آنها الهام کردی ، توفیق شکر به آنان دادی و به اطاعت و فرمانبرداری خود مشغولشان کردی وآ نان را از بندگان صالح خود گردانیدی ، آنان را جهت مناجات با خود برگزیدی و هر چیزی که باعث بریدن آنها از تو بود را بریدی

 


نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱
تگ ها: بنده


+ برای مادرم...........چله نشین تو

یلدا برای من بی معناست وقتی شب و روزم بی تو یلدایی بی پایان است!
من تمام عمر چله نشین توام …
یلدا ت مبارک مادرم !!!

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۳٠
تگ ها: ناامید


+ تاریکی نماینده اهریمن

یلدا شب اول ز

 

یلدا شب اول زمستان و شب آخر پاییز است که اول جَدی و آخر قوس باشد و آن درازترین شب‌هاست در تمام سال و در آن شب و یا نزدیک به آن شب، آفتاب به برج جدی تحویل می‌کند و گویند آن شب به‌غایت شوم و نامبارک می‌باشد و بعضی گفته‌اند شب یلدا یازدهم جدی است.

تاریکی نماینده اهریمن بود و چون در طولانی‌ترین شب سال، تاریکی اهریمنی بیشتر می‌پاید، این شب برای ایرانیان نحس بود و چون فرا می‌رسید، آتش می‌افروختند تا تاریکی و عاملان اهریمنی و شیطانی نابود شده و بگریزند، مردم گرد هم جمع شده و شب را با خوردن، نوشیدن، شادی و پایکوبی و گفتگو به سر می‌آوردند و خوانی ویژه می‌گستردند، هرآنچه میوه تازه فصل که نگاهداری شده بود و میوه‌های خشک در سفره می‌نهادند. سفره شب یلدا، «میَزد» Myazd نام داشت و شامل میوه‌های تر و خشک، نیز آجیل یا به اصطلاح زرتشتیان، «لُرک» Lork که از لوازم این جشن و ولیمه بود، به افتخار و ویژگی «اورمزد» و «مهر» یا خورشید برگزار می‌شد.در آیین‌های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می‌گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده‌ها و فراورده‌های خوردنی فصل و خوراک‌های گوناگون، خوراک مقدس مانند «می‌زد» نیز نهاده می‌شد.


 

 

هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم کنار هم بنشیینیم و بگذاریم که دوستی ها سدی باشند در برابر تاریکی ها
یلدایتان رویایی
روزهایتان پر فروغ
شبهایتان ستاره باران!

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۳٠
تگ ها: امید


+ برام دعا کنید .............همین

سلام دوستان ..............خیلی وقته اینجا نیومدم .....................خودم هم نمی دونم چرا .....................هر روز برام یکنواختر از دیروز میگذره ...................ته دلم خالیه واینکه بلاخره دنیای بدون بچه من چطوری میگذره ..................نمی دونم ....................اینروزها خیلی مریضم .................زیاد نت نمیام ..................یعنی نمی تونم زیاد بنشینم ................چربیم رفته بالا ...................کبدم چرب شده ................دیسکم عود کرده ...............و حس می کنم دیگه نیرویی برام نمونده .....................حسابی پرهیز غذایی می کنم ................ولی کمتر نتیجه میگیرم .....................هنوز تو پهلوی راستم درد دارم که بخاطر کبدم هست .................نمی دونم آخرش چی میشه ...............بی خیال بچه شدم ولی انگار دنیا بیخیال ما نمیشه ........................الان فقط دلم میخواد سالم بشم .......................همین .................برام دعا کنید ..................ممنون

 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۸
تگ ها: امید


+ یار پسندید مرا...

سلام دوستان ................نماز وروزهاتون قبول حق

بازم قسمت شد تو ماه رمضان برم مشهد یه جورایی انگار امام رضا  بعد از رفتن مادرم بیشتر هوام رو داره ......................مهمونم میکنه تو بهترین هتل شهرش

 

 

تازه قربونش برم .........شام وافطار مجانی هم میده

 

ماجرا از این قرار بود که باز به سرمون زده بود بریم مسافرت .............یه چند روزی مونده به ماه مبارک از هتل قصر طلایی مشهد پیام اومد که تا نیمه ماه مبارک شام وافطار به صورت رایگان وبوفه در هتل سرو میشود ................واین خودش تیر خلاص بود برای تصمیم گیری .................خلاصه با خواهر همسری و دخترش ودوستش عازم شدیم و مثل همیشه جای شما سبز  در جوار امام رضا حسابی خوش گذشت ...........راستی تولد امام حسن هم تو حرم بودیم .............محشری بود برای خودش ..............بعد از مسافرت هم رفتم سر خاک مادرم و ازش تشکر کردم ...............این شد سه بار که با ارثیه مادرم رفتم مشهد هتل قصر طلایی ................مادر عزیزم برای همه چی متشکرم ..............روحت شاد

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٧
تگ ها: بنده


+ آغاز صبحی دوباره

سالهاست که شاید بارها رنجانده باشمت و رنجیده باشم .سالهاست که شاید رنجیده باشی از من ورنجانده باشی مرا .ولی آنچه مهم بوده وهست در تمام این سالها این بوده که با طلوع دوباره خورشید و آغاز صبحی دوباره مثل قبل دوستت داشته ام  وامیدوار بوده ام که دوستم داشته باشی ..................میدانم که باز هم می رنجانی ام و میرنجانمت و دوباره فردا با لبخند خورشید بیشتر از قبل دوستت خواهم داشت و امیدوار که دوستم بداری ...............میدانی چرا؟چون تنها مرد زندگیم هستی و خواهی بود ....................روزت مبارک مرد من

 

 

پی نوشت .با تاخیر روز مرد رو  به همه ی دوستان تبریک میگم .............هک شده بودم ببخشید تاخیرم به خاطر اونه

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٦
تگ ها: زادروز


+ این ساواکی دوست داشتنی...........فریاد از تو ای عشق

سلام دوستان با تاخیر روز زن رو به همه شما عزیزان تیریک میگم..............راستش اصلا حس نوشتن نیست ...............البته سعی می کنم روز مرد رو بدون تاخیر تبریک بگممممممممممم انشاالله .................راستی عیدو تبریک گفته بودم؟؟

 

واما دیشب بعد از تموم شدن سریال پروانه حس نوشتن اومد سراغم .................سریالی که این شبها دغدغه دیدنشو داشتم ..................یه کار تمام عیار از جلیل سامان.............اون فضاهای قدیمی .........اون بازی های حسی......و اون عشق های اساطیری.................منم که عاشق عشق

 

 

دیشب توی اون صحنه ای که طالبی مامور ساواک (با بازی خوب نیما رئیسی)بچه پروانه رو در اغوش گرفته بود  و با اون بغض نهفته اش پروانه رو به فرار با عشقش ترغیب میکرد یه لحظه احساس کردم این ساواکی چقدر دوست داشتنیه با اون صدای مخملیش و چقدر عاشق .................و به قول پروانه فریاد از تو ای عشق.

و سکانس پایانی سریال در قطا ری که رو به ابدیت میره نرگس رو میبینیم که بچه امیر وپروانه رو محکم در آغوش گرفته ....................یعنی در اصل تکه ای از وجود امیر رو در آغوش داره تنها چیزی که ار امیر براش مونده و باز هم به قول پروانه فریاد از تو ای عشق.

 

 

پی نوشت .سریال پروانه کاری از جلیل سامان که از شبکه سه پخش میشد

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۳
تگ ها: فروغ


+ کسی که مثل هیچ کس نبود

اون شب رو قشنگ یادمه خاطره بدش میدونم تا آخر عمر با منه با من زندگی می کنه رشد می کنه وبزرگ میشه هر روز بزرگ وبزرگتر....اونروز وقتی از بیمارستان برگشتم یه چیزی مثل بختک رو سینه ام افتاده بود و جلوی نفسم رو گرفته بود یه بغض ..............یه بغض سنگی ...............یه لحظه تصویر مادرم که انگار داشت از دستگاههایی که بهش وصل بود عذاب میکشید از جلوی نظرم دور نمیشد و نگاه بیفروغش که انگار داشت من رو برای همیشه تو صفحه دل دردمندش حک میکرد ...............تلویزیون روشن بود و داشت دعای توسل پخش میشد ............بغضم ترکید و بختک روی سینه ام کنده شد  اشک  پهنای  صورتم رو پوشونده بود ..........بی پروا گریه میکردم به اسم هر امامی که میرسید .......دعا میکردم ................قسمشون میدادم .............آره اونشب من دعا کردم دعا کردم وخدا رو قسم دادم به تمام ائمه و معصو مین که مادرم رو از این عذاب نجات بده یا با برگشتن به زندگی یا با واگذاشتن اون ...............و خدا  دعام  رو شنید ............حال عجیبی داشتم ...........حس میکردم که  اونشب با شبهای دیگه فرق داشت ............عجیب دلم هوای مادرم رو کرده بود ...............ساعت دوازده شب بود ..............دلم میخواست میتونستم ومیرفتم بیمارستان ..........یک لحظه صورت معصومش از جلوی چشمم دور نمیشد .............خوابیدم ولی کو خواب .........کم کم داشت صبح میشد اول صدای خروس همسایه وبعد صدای اذان خبر از طلوع صبح دیگری میداد آخرین صبح زندگی مادرم ...............بلند شدم و نمازم رو خوندم و بی هدف دوباره توی رختخوابم دراز کشیدم ...............سردم بود ...............انگار سرمای مرگ بود که در تمام وجودم رخنه کرده بود .................خوابم نبرده بود و خوابم هم نمی اومد منتظر بودم صبح بشه برم بیمارستان .................هوا روشن شده بود ...............هفت صبح بود ..........صدای زنگ تلفن بند دلم رو پاره کرد ..................قبل از اینکه گوشی رو بردارم میدونسم چی میخواد بگه ................خدا دعام رو شنیده بود و اونطوری که خودش میخواست اجابت کرده بود ................روح مهربان مادرم به ملکوت پر کشیده بود و دفتر عمری برای همیشه بسته شده بود..................نزدیک یکسال از اون روزها میگذره ................اون روزهای سخت ...............خیلی سخت .................احساس میکردم شانه های لرزانم توانایی به دوش کشیدن این غم بزرگ رو نداره ............نمی دونستم ...............واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم ................همه من رو جای مادرم میدیدند ..............خواهر کوچکتر بودم ................اما رابطه نزدیکترم با مادرم باعث شده بود که احساس کنم باید به تنهایی تمام این غم رو بدوش بکشم ..........چقدر سخت بود که حتی وقت نداشته باشی برای خودت مویه کنی ...........باید کارها رو ترتیب میدادم .............باید بزرگی میکردم .......باید باید باید ..............نمی دونستم باید از کجا شروع کنم ..............همه منتظر دستور من بودن ............همه چیز باید در کمال آبرومندی انجام میشد در خور روح پاک ومهربان مادرم ................توی ذهن آشفته ام دنبال یک لیست بودم یک لیست پر از کارهایی که باید ساماندهی میشد ...............خدایا کمکم کن و خدا مثل همیشه کمکم کرد .همه چیز همانطوری که باید پیش می رفت عالی ودر کمال آبرومندی ...................حالا که یکسال از اون روزهای شوم گذشته و من که هنوز نگاه بی فروغ مادرم رو فراموش نکردم و انگار که جزئی از حافظه ام شده ...............دوباره باید در ذهن آشفته ام دنبال یک لیست باشم یک لیست از تمام کارهایی که باید انجام بدم برای مراسم سالگرد .................از خرید میوه وخرما وتهیه حلوا و غذا و اعلامیه و ساماندهی مراسم سر خاک ومداح وهزار تا کار دیگه که باید عالی وآبرومند برگزار بشه در خور روح پاک ومهربان مادرم ..........کسی که مثل هیچکس نبود

 

 

پی نوشت.این مطلب رو قبلا نوشته بودم......... سالگرد مادرم روز شانزده فروردین در کمال آبرومندی برگزار شد

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٦
تگ ها: زادروز


+ برگ های ورق ورق

آقای حسینی

سالها پیش وقتی هنوز یه دختر بچه بودم تجسمم از خدا آقای حسینی بود .حتما میگید آقای حسینی کی بود؟

آقای حسینی پیشنماز مسجد محل ..............همسایه نزدیک ........... و بابای یکی از همکلاسی های من بود .

همیشه وقتی تو کوچه میدیدمش که چقدر آروم وبا وقار راه میره ..............وچقدر مهربونه .........با خودم فکر میکردم حتما خدا باید شبیه این اقای حسینی باشه ............وقتی بزرگتر شدم  فهمیدم خدا نه شبیه آقای حسینی و نه شبیه هیچ کس دیگست ...........این آقای حسینی و بقیه مردم بودن وهستن که سعی می کنن یه سر سوزن شبیه خدا بشن .............البته اگه بتونن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دیدن دنیا از یک دریچه

یه فنچ دارم که از وقتی بدنیا اومد یه چشمش بیشتر باز نشد ................خیلی تلاش کردم چشمش خوب بشه ولی نشد ..................وقتی سرزندگی و شورش رو میبینم که با یک چشم چقدر دنیا رو زیبا می بینه بهش حسادت می کنم ...............پر از شور زندگی وتلاشه ...............یه موجود کوچولو ..............با یک دریچه برای دیدن این دنیای به این بزرگی ............آونوقت ما آدما با این همه امکانات و توانایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کبابخانه یا کتابخانه

بازم سالها پیش که کنکور دادم و دانشگاه قبول شدم و رفتم یه دانشگاه بالای شهر تهرون ............تو مسیره هر روزه به دانشگاه از خیابونهای زیادی رد میشدم ...........عشق بیشتر دونستن منو کشته بود .........................اونقدر غرق بودم که تابلوی کبابخانه رو کتابخانه میخوندم و چقدر ذوق میکردم که چقدر تو این خیابونا کتابخونه  هست .............بعدها که یه خورده چشام بازتر شد دیدم ای داد بیداد اینا همه کبابخانه هستن نه کتابخانه ..................حالا اینترنت پر از همه جور کتابه ................ولی دیگه حسسش نیست

 

 

 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٢
تگ ها: امید


+ و اما زندگی

سلام دوستان

هیچ خبری نیست ...............هیچ

 

دارم میرم مشهد انشاالله  اگه امام بطلبه .................تو این مدت این بهترین اتفاق زندگیمه .............. واما زندگی....... همچنان ادامه دارد ................بدون مادرم ..............بدون بچه ..........داره عید میشه .................اما شوری نیست

 

دلم به این سفر خوشه شاید یه کم از یکنواختی بیام بیرون ..............با خواهرزادم میرم

 

 

 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢۳
تگ ها: فضل


+ یلدای بی تو

امشب بدنیا بیا همراه با ناهید و میترا امشب باور کن که از فردا سیاهی تباه میشود و خورشید پر توان تر از هر روز بر بامت خواهد تابید

 

امسال اولین یلدای بی توست مادرم چگونه تاب بیاورم یلدای نبودنت را ..............امسال تولدم را تبریک نمی گویی؟

 

 

 

من این شبهای بلند را دوست دارم  و بلندترین شب سال را بیشتر آن شب که تو دقیقه ای بیشتر در خیال من میمانی یا............ من دقیقه ای بیشتر در خیال تو میمانم .

 

 

با تشکر از ک.مهربان و عرض معذرت به خاطر تغییر جزیی شعرش  

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۳٠
تگ ها: زادروز


+ روح خونه

سلام دوستان خوبم

 

قرار بود با یه مطلب توپ برگردم اما نشد .............نپرسید که باعث ملال است وبس ..............موضوع نخنما شده ای  بیش نیست  .................اما من همچنان منتظرم 

 

 

و اما این یک ماه گذشته من ...................دقیقا بیست وپنجم ماه قبل رفتم قم وخونه مادر خدا بیامرزم رو فروختم ...................خانه ی نوجوانیم ................جوانیم  و خانه خاطرات تلخ وشیرینم را .....................اما بیشتر تلخ ..................تلخی که تنها با حلاوت مادرم شیرین میشد  و این روزها با نبودنش از همیشه تلختر شده بود .............هر چه بود تموم شد .................به اصرار شوهرم بود وابرام من برای نفروختن ...................نمی دونم کدوم کارم درست بود فروختن یا نگهداشتن .........خونه سوت وکوری که انگار اصلا روح نداشت ................انگار تمام روح خونه مادرم بود که پر کشیده بود ورفته بود ...............البته تا سال مادرم وقت گرفتم بعد از سال که فروردین سال آینده است خونه رو تحویل میدم ........... و با تمام خاطراتش خدا حافظی می کنم ....................بعضی وقتا حتی دلم نمی خواد به اون محله برگردم ..................چطوری میخواستم نگهش دارم ......................هر جایی رو نگاه می کردم نبود مادرم حس میشد انگار در تمام زوایای خونه یه کمبودی حس میشد ............یه کمبودی که جبران نشدنی بود .................اخه مادرم خونه اش رو بنام من کرده بود .................نه بچه نداشتم ............مثلا میخواست پشتوانه ام  باشه

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٥
تگ ها: بنده


+ دلواپس

سلام 

دلتنگ دلواپسی هاتم مادری...............دلم برای دلواپس شدنات تنگ شده 

 

حس می کنم کسی دلواپسم نیست ................چه حس بدی

 

تا حالا تجربه کردی؟

 

 

قول میدم با یه مطلب توپ برگردم دوستان.............خداحافظ

 

 

 

 

 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٠
تگ ها: ناامید


+ سکوت

عشق هنگامی تحقق می یابد که تو آسمان درون خویش را تجربه کرده باشی

سکوت را تجربه کن و آیینه صفت شو
زندگی را در خود منعکس کن...

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱۸
تگ ها:


+ فقط دلتنگم

خدایا از تو معجزهـ میـ خواهمـ...

معجزهـ ایــ بزرگــ در حد خدابودنتــ

تو خود بهتر میدانیــ ،

معجزهـ ایــ کهـ اشکـ شوقمـ را جاریــ کند......

ناامید نیستمــ.....فقط دلتنگمــ.....

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۳۱
تگ ها: ناامید


+ کیش مشهد آرامستان باغ بهشت علی ابن جعفر و دیگر هیچ

 

سلام دوستان خوبم ... طاعاتتون قبول ...عیدتون هم مبارک

 

امروز اومدم تا سفرنامه ام رو براتون بنویسم  راستشو بخواهید امسال ماه ر مضان  اوضاع معده وکلیه ام خیلی خراب بود یه جورایی با شیطون دست به یکی شده بودن و هر کسی هم تا از راه میرسید و تا من می گفتم آخ معده ام فقط می گفتن خب حالا یه چند روز روزه نگیر تا بهتر بشی ...واجب نیست با این حالت ...خلاصه از این حرف و حدیثها ...منم که دلم نمیومد بدون عذر شرعی روزه ام رو بخورم کجدار و مریض روزه میگرفتم تا اینکه صحبت مسافرت به کیش پیش اومد از طرف خواهر همسری اولش گفتم نه ولی بعدش حساب کتاب که کردم دیدم بد  هم نیست  هم یه تغییر روحیه است هم یه چند روزی چون مسافر میشم روزه نمیگیرم شاید معده ام بهتر بشه .

 

قبل از ماه مبارک به دوتا از خواهرزاده هام قول داده بودم ببرمشون مشهد البته به هزینه مادر خدا بیامرزم که مقداری پول پیش من داشت ...فرصت خوبی بود به خواهر زاده کوچیکم که تهرانه زنگ زدم وگفتم بیا به جای مشهد بریم کیش  هزینه تور هم با من ...موافقت نکرد و گفت حالا یه دفعه دیگه با هم میریم مشهد ...احساس کردم با فامیل شوهر من راحت نیست که دلایل خودش رو داشت ...خوب زور که نبود ...ولی دلم میخواست این ایده بردن اونها به مشهد رو هم تو این سفر عملی کنم ...خلاصه شروع کردم به گشت زنی  تو سایت های  مسافرتی  وقیمت ها وهتلها آخه دوست داشتم ببرمشون هتل قصر طلایی ...دردسرتون ندم بلاخره از اونجایی که انگار امام رضا ما رو طلبیده بود یه مورد خوب و با یه قیمت استثنایی مخصوص ماه رمضان پیدا کردم  نصف قرارداد رو پرداختم  و برای شب احیا رزرو کردم  وسرشار از این پیروزی ساک رفتن رو بستم البته اول برای کیش که خواهر همسری رزرو کرده بود .

روز پانزده ماه مبارک با وی ای پی به سمت تهران حرکت کردم بگذریم از استرسهایی که در میانه راه ایجاد شد  وهمش میترسیدم که دیر برسم فرودگاه ...ساعت هفت صبح فرداش رسیدم تهران با مترو وتاکسی خودم رو در موعد مقرر به فرودگاه رسوندم خواهر همسری اومده بود  بعد از چند دقیقه دخترش هم اومد و جمع سه نفره ما کامل شد  وخوشحال از اینکه تا ساعتی دیگر به جزیزه زیبای کیش میرسیم اما...........تابلوی پروازها ساعت پرواز ما رو با نیم ساعت تاخیر نمایش داد ناراحت شدیم از اینکه وقتمون داشت تلف میشد ولی با بی خیالی زمان رو گذروندیم ساعت مورد نظر فرا رسید  و خوشحال وخندان سوار هواپیما شدیم  بعد از خوشامدگویی مهماندار و توضیحات لازمه آماده برخاستن بودیم ولی هواپیما همین طوری داشت روی باند فرودگاه مهراباد چرخ میزد نه یک بار ونه دوبار  ونه سه بار اونقدر چرخید که احساس سرگیجه کردیم همه فهمیده بودند که مشکلی پیش اومده اما حرفی نمی زدن از مهماندارهای مهربان چند لحظه قبل هم خبری نبود تا اینکه بعد از گذشت بیش از نیم ساعت بلاخره صدای یکیشون در اومد وبا کلی عذر خواهی علام کرد که چرخ هواپیما باز نمیشه و نیاز به تعمیر داره و ار مسافرین خواست شکیبایی کنند .القصه به همین نام ونشان یه نیم ساعت دیگه تو هوای خفه هواپیما نشستیم اما خبری نشد تا اینکه دوباره یه مهماندار با یه معذرت خواهی دوباره اعلام کرد مشکل بر طرف نشده و باید برگردیم به سالن انتظار.در این مدت دریغ از یه لیوان آب ...خلاصه بنده که همیشه باید یه شیشه آب همراهم باشه مشکلی نداشتم اما خانم حامله پشت سر ما که در اثر استرس حالش هم بد شده بود یه قطره آب نداشت بخوره بلااجبار تو لیوان خودمون بهش آب دادیم تو این موقعیت ها کلا بهداشت و وسایل شخصی و این جفنگیات کلا معنی نداره ......عینهو قوم شکست خورده دوباره سوار اتوبوس شدیم وبرگشتیم به سالن انتظار ...فقط لطف کردن و  هنگام خروج از هواپیما یه بسته تغذیه بهمون دادن که صدامون در نیاد  وما هم عینهو بچه های حرف گوش کن رفتیم تو سالن انتظار و مثل بقیه مسافرا شروع کردیم به خوردن خوراکیهای مرحمتیییییییییی............القصه همین طوری تو سالن انتظار نشسته بودیم و حرص میخوردیم چی فکر میکردیم چی شد ناهار بوفه هتل ارم کیش تبدیل شد به کیک وابمیوه ..............زمانمون همینطوری داشت از دست میرفت تا اینکه ساعت 2با چهار ساعت تاخیر راهی کیش شدیم اونهم بعد از کلی ترس ولرز ...ناگفته نماند که ساعت دو ونیم در هواپیما یه ناهار مختصری هم بهمون دادن که بدک نبود (خب باید میدادن ما بچه های خوبی بودیم واصلا اعتراض نکردیم )حول وحوش ساعت چهار ونیم رسیدیم کیش خسته وکوفته ...بارها رو تحویل گرفتیم  ودر هوای گرم وشرجی کیش به سمت ترانسفر هتل حرکت کردیم چیزی نمونده بود ساکم با یه نفر عوض بشه که خدا واقعا در لحظه اخر کمک کرد وگرنه اونهم برای خودش مصیبتی میشد شنیدنی ...رسیدیم هتل بعد از کلی بی نظمی  وجر وبحث به اتاقمون راهنمایی شدیم اولش بگم هتلمون مثلا پنج ستاره ارم بود که اصلا در حد واندازه های انتظارات ما نبود بعد از ورود به اتاق با یه تخت دونفره روبرو شدیم در حالی که ما  سه نفر بودیم ...تمام وسایل بهداشتی  هم برای دونفر بود ...........بعد از کلی پیگیری وتلفن یه تخت تاشو با وسایل بهداشتی رو آوردن ...ولی بازم کمبودهایی بود که حال پیگیری نداشیم ....اونروزمون که سوخت فردا وپس فردا هم کیش بودیم که زمان خیلی کمی بود جاهای زیادی نرفتیم یکی دو تا بازار و البته پارک دلفینها که فکر کنم بهترین قسمت سفر بود با بلیط  شصت هزار تومنی که   با تخفیفات گردشکری هتل شد چهل تومن ناقابل ...روی هم رفته همه چی گرون بود یه چیزایی خریدیم اما خیلی دلچسب نبود ضمنا اصلا هتل ارم رو توصیه نمی کنم سری قبل ما هتل پارسیان بودیم که بنظرم خیلی بهتر بود از جمله  نزدیک بودن به مراکز خرید که خیلی ا ز هزینه ها رو کاهش میداد ...روز سوم کیش رو به مقصد تهران ترک کردیم اونشب رو رفتم خونه دختر خواهر شوهرم کرج و فرداش راهی خونه خواهرزادم تو تهران شدم تا آماده سفر بعدی بشم فقط یه شب فرصت داشتم همون روز مجبور شدم برم ترمینال جنوب تا اون یکی خواهرزادم رو که از قم می اومد بیارم خونه این یکی خواهرزادم چون امانت بود وتهران رو خوب بلد نبود ...خدایی  امانت خیلی سخته و اینها امانت بودن دست من...دردسرتون ندم صبح پنج شنبه رفتم و بلیط ها رو از پرواز ابریشم تو خیابان اورامان گرفتم  هنوزم باورم نمیشد که امام رضا ما رو طلبیده باشه همون روز ساعت هشت شب بلیط قطار داشتیم برای مشهد با مسایل پیش اومده در سفر قبلی تصمیم گرفتیم با قطار سفر کنیم  که البته بیشتر خوش گذشت .صبح روز بعد ساعت هفت رسیدیم مشهد و رفتیم هتل قصر طلایی که رزرو کرده بودیم یا بهتر ه بگم تکه ای از بهشت روی زمین .........در راه همش فکر می کردم تا ساعت دو که زمانه تحویله اتاقه چیکار کنیم ....اول در یک جمله بگم هتل قصر طلایی همه چیش خوب بود اگه هزار بارم بخواهید برید مشهد بازم هتل قصر رو پیشنهاد می کنم خصوصا با قیمتی که ما رفتیم و مختص ماه مبارک رمضان بود حسابی تخفیف داشت نکته مهمتری که اتفاق افتاد این بود که همون روز صبح به ما اتاق تحویل دادن   بدون گرفتن ریالی اضافه تر که دور از انتظارمون بود خدا بیامرزد اقای محمود سزاوار صاحب هتلهای قصر رو .همه چیز خیلی عالی بود عین قصر سیندرلا ملافه ها وپتو ها از تمیزی برق میزد رایحه مطبوعی که در هتل هوشمند قصر وجود داشت آدم رو یاد توصیفات  بهشت می انداخت هر چی بگم هنوز هم کم گفتم ...سرمست بودم از این پیروزی که تونسته بودم مهمونای مامان عزیزم رو به بهترین هتل مشهد بیارم خدایی هزار بار خدا رو شکر کردم  وهزاران بار از امام رضا تشکر کردم که ما رو طلبید ودر بهترین نقطه شهرش ما رو جا دا د حقا که واقعا غریب نواز بوده وهست وخواهد بود ...دخترا  زودی پریدن  تو حموم  وبعد هم خزیدن زیر لحافهای پشم شیشه سفیدی که از تمیزی برق میزد تا بالهای خسته سفر رو به ارامشی دوباره دعوت کنند ...دمدمه های ظهر بود که با احساس گرسنگی بیدار شدیم  حاضر شدیم بریم ناهار بخوریم منوهای غذا که توی اتاق بود خیلی گرون بود ولی تصمیم گرفتیم که امتحان کنیم ...وارد رستوران ترنم شدیم با یه میز باشکوه روبرو شدیم که انواع واقسام غذاها و سالادها ودسرها وپیش غذاها و میوه های فصل و نوشیدنیها وخلاصه انگار همه ی چیزهای خوبی که خدا افریده بود روی این میز بود ...تازه فهمیدیم چون امروز جمعه ست ناهار بوفه ست و غذای سفارشی ندارند دخترا که مهمون من بودن گفتن خاله بریم بیرون یه چیزی میخوریم چون هزینه غذا خیلی بالا بود ولی دیگه هر چی رو میخواستی میتونستی امتحان کنی ...گفتم نه بچه ها بشیند یه بار که بیشتر نیست از این غذا ها نمیشه گذشت ضمن اینکه ماه رمضون بود ورستورانهای بیرون تا افطار تعطیل بودن ...فکر کردم هر روز که نمیخوام اینا رو بیارم مشهد بذار خاطرات خوبی براشون بمونه و مادرم هم  تو بهشتش ازم راضی باشه ...خلاصه  دلتون نخواد شروع  کردیم به خوردن ونوشیدن ............جای همتون سبز ..............یادم اومد چطور پولهای بی زبون رو سالهای سال تبدیل به دارو کردیم و خوردیم یا امپول زدیم یا عمل کردیم بی فایده بخاطر بچه حالا فکر می کنم اینها بچه های  منند  و دارم براشون خرج می کنم تا بهشون خوش بگذره جاتون سبز از هر چیزی یه کوچولو تست کردیم ...روز خوب وبیادموندنیی بود چون بعدش هم رفتیم حرم وباورم شد که امام رضا واقعا ما رو طلبیده ....من غذاهای بوفه هتلهای زیادی رو خوردم همین هتل ارم کیش ..........ولی اینجا با همه جا فرق داشت به جرات میتونم بگم بیشتر از چهل نوع غذا ودسر و سوپ  وسالاد بود ...بگذریم بعد رفتیم حرم ونایب الزیاره همتون بودم تک تک اسمتون رو بردم وبرای سبز شدن دامنتون دعا کردم تا چشمم به ضریح طلایی امام رضا افتاد طبق معمول  گفتم یا امام رضا مادرم رو شفا بده که یک لحظه یادم اومد دیگه مادری ندارم  و اشکام سرازیر شد خواهرزادم که اومد گفت خاله چرا گریه می کنی بهش گفتم خودشم داشت گریه می کرد فضا نورانی بود وحال روحانی  بیاد همه ی دوستای مجازی بودم ...غروب برگشتیم هتل ...فرداش بردمشون الماس شرق تا از خرید و گردش هم بی نصیب نباشن  باز هم جاتون سبز شب هم احیا رو رفتیم حرم امام رضا  باز هم یادم بودید وبراتون دعا کردم ...راستی یه نکته این وسط جا افتاد  و اونهم صبحانه عالی هتل قصر بود که رایگان هم بود و شامل انواع واقسام سوپ وپنیر وکره ومربا وخامه  ومیوه ونوشیدنی بود وقتی میگم انواع پنیر راست میگم مثلا پنیر با گردو پنیر با کنجد پنیر با پسته پنیر با سیاهدانه ...روز سوم هم هتل بودیم تا ظهر  ....اتاق رو تحویل دادیم  وتا غروب یه دل سیر تو حرم بودیم ...........ساعت نه شب بلیط برگشت داشتیم برای تهران ....صبح رسیدیم تهران ....ظهر رفتیم خونه خواهرزاده کوچیکه اون رو تحویل شوهرش دادیم و بعد از ظهر به همراه اون یکی خواهرزادم به سمت قم حرکت کردیم ...در یک برنامه فشرده شب منزل خواهرم بودم وصبح زود عازم آرامگاه مادرم در باغ بهشت علی ابن جعفر شدم  وقتی رسیدم اونجا دیدم دو تا پلاکارد زدن که از این تاریخ به بعد دفن اموات در آرامستان باغ بهشت علی ابن جعفر به علت قرار گرفتن در خیابان اصلی شهر و ایجاد ترافیک های سنگین ممنوع اعلام شده  و کسانی که از قبل در این باغ قبر دارند معادل آن در بهشت معصومه که در خروجی قم به سمت تهران قرار دارد به آنها قبر داده میشود...با دیدن این نوشته یک لحظه ناخوداگاه این جمله امد توی ذهنم که چه خوب شد؟....خودم هم دنبال بقیه جمله بودم که چه خوب شد چی؟که مادرم زودتر مرد ؟؟؟؟؟واقعا این تو ذهنم بود ؟اگر شما هم میدانستید که مادرم چه شور وشوقی برای این قبر داشت با من متفق القول میشدید ...حدود سی سال قبل مادرم این قبر رو خریده بود چون طبق روایاتی که از ائمه ودر کتابهای تاریخی نقل شده یکی از دربهای بهشت در این نقطه از قم قرار دارد که به روایتی به دربهشت معروف است مادرم طبق گفته خودش از بچگی آرزو داشته در این آرامستان به خاک سپرده شود ...میگم بچگی شاید بگید پس چرا از بچگی؟مگه میشه؟ مادرم می گفت پدرش که آخوند بوده این روایات رو براش میخونده وتوصیف بهشت وتوصیف جایی که دری از بهشت اونجاست اون رو شیفته میکرده تا اینکه بعد از سالها به این آرزوش جامه عمل میپوشونه  وقبری در این آرامستان باغ بهشت میخره ...فکر اینکه الان مادرم زنده بود و بهش می گفتن دیگه اینجا کسی رو خاک نمی کنند چه عکس العملی نشون میداد تنم رو لرزوند  نمی دونم شاید اینهم از حکمت خدا بود که مادرم فقط چند ماه زودتر بمیره و به آرزوی دنیویش برسه کاش به حکمت خدا ایمان داشتیم ...همون روز بعدار ظهر به سمت سیرجان حرکت کردم ....کیش مشهد آرامستان باغ بهشت علی ابن جعفر ودیگر هیچ

 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱
تگ ها: فضل


+ اندوه

اندوه با تو بودن یا اندوه بی تو بودن 

 

تو بگو

 

من انتخاب می کنم 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٩
تگ ها: ناامید


+ می بینی

خدایا! محبوبی بهتر از تو سراغ ندارم و معبودی پرستیدنی تر از تو... تویی که در تمام لحظات با منی و در همه جا، حضور داری... هرگاه اراده کنم، صدایم را می شنوی، سخنانم را گوش فرامی دهی و احوالم را می بینی.؟ می بینی؟

 


نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٤
تگ ها: مذهبی


+ ماه عاشقی

خدایا! مرا در زلال مهربانی ات تطهیر کن!

بگذار پروانه وار، بر مدار روشن کرامتت بچرخم!

در من هزار هزار فانوس مغفرت روشن کن!

هزار پنجره از اشتیاق، به روی جانم باز کن!

کوتاهی دستانم را به بلندی ستاره های اجابت برسان.

زنگار برگیر از آیینه وجودم!

بر بدی هایم لباس عفو بپوشان!

بر عیب هایم پرده بپوشان!

به زانوانم توان ایستادن بده!

مرا کمال ببخش تا شایسته سجده فرشتگان گردم.

 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳٠
تگ ها: مذهبی


+ شادی از تقویمم بی تو رفت و بر نگشت

 

 

 امروز  شانزدهم تیر ماهه ....سومین ماهگرد نبودن تو مادر عزیزم ...این روزا که میشه حالم خیلی بد میشه یعنی از پانزدهم ماه که میشه حالم بد میشه .اون روزای سخت  محاله فراموشم بشه اون روزها اون روزهای لعنتی کاش یادم بره ولی می دونم که نمیره هر کاری می کنم که یادم بره نمیشه هر روز صبح که بلند میشم اولین چیزی که میاد تو ذهنم نبودنه توست عزیزم ...دیروز همش تو خوابام بودی هم ظهر هم شب نمی دونم انگار تو هم دلت برای من خیلی بیشتر تنگ شده  دیروز بعد از ظهری که تو خوابم اومدی وقتی سر تو روی سینه ام گذاشتی یه طوری گفتی آخیش که انگار سالهاست ازم دوری مثل اونوقتها که مینشتی و حساب میکردی و می گفتی می دونی چند ماهه ندیدمت ؟.......... اگه سه ماه بود  می گفتی شیش ماه  واگه بیشتر که واویلا  یه دفعه می گفتی یه سال  و خلاص ....حالا میدونی چند ماهه ندیدمت با تقویم تو حساب کنم یا با تقویم خودم ......خودت بگو ........به من باشه که انگار سالهاست ندیدمت که ثانیه های این روزها اونقد سخت میگذره  که اصلا تو هیچ تقویمی حساب روز و ما هشو نمیشه کرد ............انگار با رفتنت شادی از تقویمم رفته حتی روزهای شاد هم نمیتونه برام شادی بیاره ...دیروز که تو خوابم سرت رو  روی سینه ام گذاشتی احساس اون روز ها بهم دست داد آخ که چه احساس خوبی بود ولی امروز دلم بیشتر گرفته ...امروز شانزدهم ماهه همون روز بدی که تو برای همیشه رفتی و چه سخت بود و توانفرسا ......اونقدر سخت که هنوزم که هنوزه باورم نمیشه که واقعا رفتی ...کاش یه روزی باورم بشه.......باورم بشه منم یه روزی میام پیشت ............نمی دونم کی ولی میام .............شاید کارهای نا تموم زیادی دارم که باید انجام بدم ............کارهایی که تو خواستی ...............به امانت داریم شک نکن  و ازم نا امید نشو ..........من لیاقت اعتمادتو دارم ............خودت میدونی ......راستی نانی جونم  دیروز نیمه شعبان بود .........امام زمان جونم شرمند ه ام  دیروز وامروز خیلی گریه کردم منو ببخش .........میدونم تو روزایی که متعلق به توست گریه جایی نداره اما منو ببخش بخاطر دلتنگی هام  وازم بگذر .........حتی یاد سالهایی که با مادری این اعیاد رو میرفتیم جمکران هم غمگینم می کنه دست خودم نیست ...........خودم هم نمی دونم چی داره به سرم میاد حس خوبی ندارم  همین طوری همش اشکام آویزونه ..........خیلی تنهام خیلی . 

 

 

پی نوشت 1.اعیاد شعبانیه رو به همه محبان اهل بیت تبریک میگم

پی نوشت2.مولای من منو ببخش ...بخشیدی دیگه ؟

پی نوشت 3.دیروز پرینازم مرد ...قناریم رو میگم ...چه روز خوبی روز نیمه شعبان حتی پرنده ها هم برای خودشون تقدیر دارن ...پرواز را به خاطر بسپار ........................پرنده رفتنی ست

 

 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٦
تگ ها: مذهبی


+ یکی مثل تو

سلام مادری.............خوبی؟دلم بازم برات تنگه خیلی خیلی خیلییییییییییییییییییی..........پارسال این موقع من عمل کردم ...عمل میکرو ولی بهت نگفتم نگفتم تا نگران نشی نگفتم تا بار این  غصه رو تنهایی به دوش بکشم و کشیدم وقتی میکروم منفی شد  و روزهام همه تلخ وسیاه شدن  و دلم یه شونه میخواست که روش زار بزنم چند بار تصمیم گرفتم بهت بگم اما نگفتم نگفتم و سنگینی این راز رو توی سینه ام تحمل کردم ولی خوشحال بودم که لااقل تو رو نگران نکردم خوشحال بودم که تو هستی ولی من بهت نمیگم تا نگران نشی  واین احساس خوبی بود اون روزها ...برای اینکه غصه ام یادم بره خیلی کارها کردم  فصل آبغوره ومربا ولواشک بود همه رو درست کردم و خون دل خوردم ولی خوشحال بودم که تو هستی  که یه روز بلاخره بهت میگم ...بهت میگم که تو اون غربت وتنهایی چی کشیدم  ولی هیچ وقت فرصت نشد بهت بگم ...الان دوباره فصل آبغوره ومربا  و لواشکه ومن دوباره دارم اینها رو درست می کنم که سرم گرم بشه که یادم بره که مادر ندارم تا براش آبغوره بی نمک درست کنم که یادم بره که چقدر تنهام ولی یادم نمیره... یادم نمیره که تو نیستی .............بی حوصله ام بی حوصله تر از پارسال ....انگار یه چیزی تو وجودم تغییر  کرده ...یه چیزی که برام جدیده ...یواش یواش دارم مثل خودت میشم همه میگن تند شدی عین مادر بزرگ خدا بیامرز ....نمی دونم شاید خودم اینو حس نمی کنم ...اما مثل تو شدن بهم نیرو میده ...احساس اینکه تکه ای از وجود نازنینت توی تنم جا مونده باشه حس خوبیه ...به خوبی حس بودنت ...بعضی وقتا برای خودم بیگانه میشم ............انگار خود توام  که دارم دوباره متولد میشم با همون خلقیات ...شاید اونوقتها که گلایه هاتو میشنیدم که با کوچکترین موردی ناراحت میشدی ودر قبال خوبی هایی که میکردی توقع خوبی داشتی نه بدی و توقعاتتو به  زبون میاوردی و قلب مهربونت با کوچکترین بی مهری درهم میشکست و آزرده میشد درکت نمی کردم ...نمی فهمیدمت ...ولی الان  که خود تو شدم با همون توقعات و همون دل آزردگی ها که با کوچکترین بی مهری عین یه ساقه ترد وشکننده  میشکنم ....دارم میفهممت ............یه چیزی داره در درونم متحول  میشه ....دست خودم نیست ..............دارم میشم یکی مثل تو  

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٧
تگ ها: ناامید


+ قاب عکس

بازم تنهام و دوباره دلم هواتو کرده آخ که چقدر دلم
برای صدای پر محبتت تنگ شده داری دوباره از توی
قاب  عکس با اون چشمهای قشنگت نگام می کنی این روزهای
تنهاییم رو حدس میزدی ؟اون وقتا وقتی مثل همیشه
نگرانت و دلواپست بودم گوشی رو بر میداشتم و
زنگها رو میشمردم می دونستم تا بلند بشی و به تلفن
برسی چند دقیقه طول می کشه چند دقیقه ای که دلم
هزار راه میرفت که نکنه دوباره بدحال شده باشی
نکنه دوباره پات درد گرفته ونکنه قلب مهربونت
دوباره داره بی وفایی می کنه وهزار فکر وخیال
دیگه ................وقتی گوشی رو بر می داشتی
  و اولین الو رو می گفتی وصدای مهربونت تو
گوشی میپیچید سریع ار لحن صدات می فهمیدم که
حالت خوبه ذوق می کردم و گوش می گرفتم به حرفای
قشنگت تو می گفتی ومن می شنیدم می گفتی
ومی گفتی ومن می نیو شیدم آخ که چقدر
دلم تنگ شده برای همه ی حرفات وهمه ی
نصیحتات و همه ی چیزایی که یه روزی
بود وحالا نیست ..............مزمزه
شوری اشک منو از رویاهای قشنگم بیرون
 می کشه و دوباره چشمان پر از اشکم به قاب عکست خیره میشه .................از پشت پرده سنگین اشک نگا هم 
 به نگاه یک جفت چشم گره میخوره که مهربانانه 
مرا می نگرند و به صبوری دعوتم می کنن


 


نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٧
تگ ها: ناامید


+ طعم خوش

زندگی طعم خوشی داشت اگر مادر بود...

 

 

 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳٠
تگ ها: ناامید


+ هستم اگر میروم

انا لله وانا الیه راجعون .....................هستم اگر میروم ...............گر نروم نیستم


سلام دوستان ........................مادرم برای همیشه خاموش شد با آرزویی بر دل مانده ..................آرزوی بچه دار شدن من

مادرم 2 روز بعد از عمل تراکستومی بر اثر ایست قلبی درگذشت و روح پاکش در روز شهادت حضرت فاطمه به آسمان پر کشید


از همه دوستانی که نگرانم بودند معذرت میخوام زودتر نمی تونستم بیام .................... بعد ار مراسم شب هفت برگشتیم سیرجان والان در خدمت شما هستم

امیدوارم که با قرائت فاتحه ای روحش را قرین رحمت سازید .

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٤
تگ ها: زادروز


+ همیشه در پناه تو

امشب بازهم نشستم و دوباره ودوباره سریال در پناه تو  را با ولع تماشا کردم و دوباره برگشتم به دهه هفتاد  شاید یاداوری این سریال برای کسانی که هم سن وسال من یا بیشتر هستند زنده کننده خاطرات خوشایندی باشد خاطراتی که شاید لبخندی هر چند کمرنگ را روی لبانشان به ارمغان بیاورد.یادم میاید اونوقتها تازه ازدواج کرده  بودیم و کادوی خانواده ی همسرم به ما یک دستگاه تلویزیون رنگی بود اینو میگم به خاطر اینکه اونوقتها همه مردم مثل الان تلویزیون رنگی نداشتند ............یادم میاید که خواهرزاده ام که چند سالی از من کوچکتر بود با ولع خاصی از من می پرسید که چشمهای مریم بازیگر اصلی سریال در پناه تو چه رنگیه؟ ودوباره خودش می گفت که همکلاسیش گفته سبزه (خواهرزاده ا م  تلویزیون رنگی نداشتند) ومن هم بی تفاوت پاسخ می دادم ...........آره  انگار سبزه ...............اونوقت ها  من تازه ازدواج کرده بودم  وعاشق همسرم بودم و تنها چیزی که توی این سریال منو جذب می کرد عشق پاک محمد منصوری هنر پیشه نقش اول این سریال با بازی حسن جوهر چی بود و تنها چیزی که شاید اصلا بهش فکر نکرده بودم چشمهای سبز مریم افشار با بازی لعیا زنگنه بود و اما حالا بعد از گذشت این همه سال من دوباره دارم در پناه تو می بینم  واین بار با دیدی متفاوت ..............اونوقتها که سریال در پناه تو را می دیدم  موضوع نازایی مریم اصلا برام مهم نبود ..........اصلا تنها چیزی که بهش فکر نمی کردم این بود که روزی با همان مشکل مریم دست وپنجه نرم کنم............اونروزها فقط وفقط رسیدن محمد منصوری به مریم افشار برام مهم بود ولا غیر و اما امروز ...........امروز که تمام دغدغه ها .........اضطرابها و عصبی شدنهای مریم افشار را به وضوع در طی سالها در خودم دیدم واحساس کردم تازه دارم باورش می کنم ...تازه دارم باور می کنم چیزی رو که فراتر از عشق بود ومن نفهمیدم ...اون سالها من نفهمیدم که مریم افشار چطور در پناه تو وبا امید به تو به آرامش رسید  وتمام دغدغه ها وتشویش هایش را در کنار همسری که فقط او را می دید نه عیبش را ونه نازایی اش را ونه ...به دست فراموشی سپرد . میدانم بازهم فردا شب وشبهای دیگر هم دوباره در پناه تو میبینم  وباز هم با دیدن چشمهای نگران وقلب مضطرب مریم افشار نگران میشوم و با دیدن اشکهای او اشک میریزم .............این بار نه برای مریم که برای خودم وبرای دغدغه های خودم  ودوباره مثل همیشه در پناه تو به آرامش میرسم.

 

 

 

پی نوشت:سریال در پناه تو کاری از حمید لبخنده که این شبها ساعت 11:45 دقیقه از شبکه 2 پخش میشود(ببینید ضرر ندارد)

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٥
تگ ها: امید


+ کودک یلدایی-هدیه ای به خودم

اینک دومین یلدایی است که با شما هستم و در کنار شما شادیها وغمهایم را جار میزنم اول از همه از خدای بزرگم سپاسگذاری می کنم به خاطر اینکه هستم و به خاطر همه ی چیزهای خوبی که در این سی و هشت سال سر راهم قرار داده .جه بسا مواردی بوده که از کنارشان به سختی گذشتم ویا چشمهایم را بسته ام .اما همه حکمت و تدبیر خدای بزرگم بوده .خدایی که هیچ وقت فکر نکردم و نمی کنم که دوستم نداشته و ندارد و همیشه در تنهاترین لحظاتم از اینکه حامی بزرگ و قدرتمندی داشته ودارم به خودم می بالم و شادم .دوم از خانواده ومادر خوبم سپاسگذارم که حتما سی و هشت سال پیش در چنین شبی کاسه وکوزه شب چله شان را بر هم زده ام وراهی زایشگاهشان کرده ام وتا پاسی از نیمه شب و شاید هم صبح وجود عزیز ونازنینش را اکنده از درد کرده ام ودر آغاز اولین روز سرد زمستان با گریه های بی وقفه ام گوششان را آزرده ام .ببخشم وبگذار که بودنت همیشه بر سر این کودک یلدایی سایه افکند که بی سایه تو هیچ هیچم و سوم باز هم خدا را سپاسگذارم به خاطر وجود نازنین همسر مهربانی که وجودم را تلخیهایم را اشکهایم را تحمل می کند ودم نمی زند .خدا می داند همیشه از اینکه در کنارش هستم احساس شادی می کنم و هر بار به خاطر داشتنش هزاران بار معبودم را سپاسگذارم .سپاس...سپاس ...سپاس و دیگر هیچ.
به شکر باریتعالی در سالی که گذشت جز چند نقطه تاریک که به آسانی می نوان از کنارشان گذشت حادثه مهمی در زندگیم رخ نداد .شاید بدترین و غم انگیزترینشان عمل میکروی ناموفق من بود که رویاهای من وهمسرم را نابود کرد وتا مدتی اشک را میهمان چشمانم نمودحتی الان هم بعد ازگذشت چند ماه با یادآوری آن لحظه ها نم اشکی چشمهایم را مرطوب می کند و حالم را دگرگون و حکمت خدا بازهم دوباره ودوباره به فکرم وامیدارد که چرا؟چرا؟چرا؟
در این سالهای ناباروری که تنها تمرکزم بر روی مشکلم بوده خصوصا در این دو سال اخیر که با شدت وحدت پیگری کردم و هر چه بیشتر پیگیری کردم کمتر نتیجه گرفتم تمام زندگیم تحت الشعاع این مشکل قرار گرفته و حتی از خودم وسلامتی خودم هم فاصله گرفته ام .روزهایم سریعتر ازآنچه فکرش را بکنید میگذرد و یکنواختی آنها بیشتر کسلم می کند .بارها وبارها تصمیم گرفتم تغییری در زندگیم بدهم اما انگار نمی شود که نمی شود انگار با افسردگی فاصله ای ندارم شاید هم افسرده شدم و خودم خبر ندارم این روزها تصمیم گرفتم برنامه ای تنظیم کنم برای گذران این روزهای زودگذر برنامه ای که شاید با تغییری هر چند اندک به زندگیم سختی نبودن کودکی را در کنارم برایم آسانتر کند اول از همه تصمیم گرفتم داروهای گیاهی را هم امتحان  کنم که  اگر سودی نداشته باشد که دارد حتما ضرری ندارد دوم حتما هر روز علاوه بر کارهای روزمره خانه که مجبور به انجامش هستم یه کار دیگه هم بکنم مثلا تمیز کردن یه قسمت از منزل که شاید لازم وضروری نباشد ویا دوخت ودوز یا تغییر دکوراسیون ووو.

سوم اینکه به سلامتی خودم وآراسته بودنم بیشتر اهمیت بدهم .می دونم که نمی تونم ورزش کنم اما سعی خودم را بکنم حتی با پیاده روی و قدم زدن در حیاط در ضمن یه گوشه چشمی هم به وزنم داشته باشم .حتما هر روز یه چند آیه قران ویا دعا بخوانم که از نظر روحی هم به آرامش برسم .شبها سعی کنم یه دمنوش گیاهی مفید برای خودم وهمسرم تهیه کنم .

امیدوارم با این برنامه بتونم یه تغییر هر چند کوچولو در روند زندگیم به وجود بیاورم وگامی باشد در جهت رسیدن به کمال سلامت جسم وروح .
سعی می کنم این موارد را از فردا که تولدم هم هست اجرا کنم واین راهکار را هدیه ای می دانم به خودم . امیدوارم که بتوانم به قولهاییکه به کودک یلدایی درونم دادم عمل کنم .
به امید روزهای بهتر

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳٠
تگ ها: بنده


+ من متولد یلدایم 2

 

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را
باید جشن گرفت
یلدایتان مبارک.

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٩
تگ ها: امید


+ دلنوشته-یک فنجان بوی بهشت

صدای ارتعاش گوشی موبایل حاکی از این بود که کسی قصد دارد خواب بعد از ظهرمان را خراب کند . انگار صدایش داشت مغزم را می خورد دوباره غلت میزنم به همسرم که کنارم خوابیده نگاه می کنم قصد جواب دادن ندارد کلافه شده ام می چرخم نگاهم به ساعت دیواری می افتد ساعت چند دقیقه به پنج غروب را نشان میدهد انگار چیزی یادم امده باشد من قول داده ام به کی؟نمی دانم شاید به خودم که این دهه ماه محرم نماز مغرب و عشا را بروم مسجد تا امروز رفته ام عجب مزاحم به موقعی بلند میشوم این اولین گام است برای پا گذاشتن روی شیطان نفس خودم را از زیر لحاف پشم شیشه بیرون می کشم باید ضربتی عمل کنم چند دقیقه دیگر بیشتر به اذان نمانده ومن به خودم قول داده ام احساس تشنگی می کنم ولی وقت ندارم مقدمات وضو را انجام میدهم فکر می کنم طاهر نشده ام دوباره وسه باره وجود شیطان را در کنارم حس می کنم وقت کمی باقی مانده به شیطان کم محلی می کنم اولین مشت اب خنک خواب را از وجودم میزداید قطرات اب وضو روی لبهایم می ریزد چه احساس خوبی................یادم باشد اب بخورم قبل از رفتن به مسجد ..............سریع لباس میپوشم وراه می افتم یادم می افتد باید کتری آبجوش را بگذارم روی گاز شاید همسرم بیدار شود وبخواهد چای بخورد دوباره بر می گردم کتری را میگذارم شیطان پا به پایم میاید نیش خندش را می بینم وسنگینی حضورش را احساس می کنم بازهم بی اعتنا از کنارش میگذرم کفش هایم را میپوشم ومیروم بیرون ریه هایم را از هوای سرد پر می کنم چه احساس خوبی..............له شدن شیطان را زیر قدمهایم احساس می کنم تا مسجد یه خیابان مانده و صدای مناجات قبل از اذان شنیده میشود و گوشم را مینوازد ..............هنوز به مسجد نرسیده ام ...............چقدر تشنه ام ................آخرین تلاشهای مذبوحانه شیطان.....................می گویم دیدی یادم رفت اب بخورم ...............شیطان روبرویم ایستاده ونیشخند میزند ................اینهم کار شیطان بود که یادم رفت آب بخورم که در تمام نماز به یاد آب باشم ..............نیشخندش را با پوزخندی پاسخ میدهم تشنگی درنماز مرا یاد تشنگی ابا عبدالله می اندازد در روز عاشورا پس زیاد هم بد نیست ...................دیدی شکست خوردی ..................دیدی شکستت دادم رانده شده ..................صدای الله اکبر بلند میشود ومن قدم در مسجد میگذارم در صف دوم مسجد می ایستم چه حس خوبی ..................حس خوب پیروزی ....................به قولم وفا کرده بودم به قولی که به خودم داده بودم...............شیطان اجازه ورود به مسجد را ندارد نماز شروع میشود از تشنگی خبری نیست ......................نماز به پایان میرسد و سینی های پر از فنجانهای چای در مسجد دست به دست می چرخند یک فنجان بر میدارم وبا بوی بهشت سیراب میشوم

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۱
تگ ها: بنده


+ طعم عطش و آفتاب

گُر می گیری، گرمت می شود، گرما زیر پوستت می پیچد و تو سوختن را در سلول های احساست، حس می کنی. دماسنج دلت را که نگاه کنی، گرمای وجودت دستت می آید. انگار در اجاق رگ هایت هیزم می سوزانند. گرما بالاتر از حدّی است که برف چشم هایت را آب نکند و سماور هیئت ها را به جوش نیاورد. گرما بالاتر از حدّی است که زیر دیگ های نذری را روشن نکند.

داغ می شوی. محرم هنوز سوژه داغی است. نفس هایش گرم و عطرآگین است. انگار در ریه هایش اسپند و عود می سوزانند. هر سال صدای گام هایش، کوچه ها و خانه ها را هوایی می کند و با اولین دق البابش، در به رویش می گشایند و این گونه، عطر نفس هایش در پیراهن شهر می پیچد.

محرم، سیاه پوش داغی سترگ، از راه می رسد، داغی مثل آه بلند فرات و گلوی سوخته خورشید، مثل مجمر چشم هایی نگران و عطش هایی سربریده.

شانه های درختان باغچه تکان می خورد. گل ها لب به مرثیه می گشایند و نغمه های معطرشان تا هفت کوچه می پیچد.

کربلا، بذری است پاشیده در زمین محرم؛ بذری که پوسته اش را شکافته و آن قدر ریشه کرده و قد کشیده که شاخه هایش روی دیوار هر خانه ای به چشم می خورد و میوه هایش را هر سال اهالی خانه دستچین می کنند، میوه هایی که طعم داغش، دهانت را می سوزاند. درختی که ریشه هایش داغ نوشیده است و شاخه هایش گرمای دو آفتاب را در سلول هایش ریخته و در آوندهایش عطش جریان دارد، باید میوه ای بدهد که طعم عطش و آفتاب داشته باشد

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٦
تگ ها: مذهبی


+ ...و تو از غدیر آغاز شدی

...و تو از غدیر آغاز شدی

تو همان لحظه آغاز شدی؛ همان جایی که گرمای کویر، بند بند آدمی را تبخیر می کرد و ظهرِ بیابان، آن همه چشمان مشتاق را با حیرت می نگریست، همان جایی که حجة الوداع، رو به پایان بود و رسول مهر، دست های روشنگر پس از خویش را به کائنات نشان می داد.

و تو آغاز شدی؛ اگر چه آغاز تو را پیش ترها، لیلة المبیت و خیبر گواهی داده بودند، اگر چه تو را از ازل، پابه پای محمد، رقم زده بودند.

اتمام نعمت

هفت بند آسمان محکم شد؛ از آن روزی که تو بر فراز غدیر ایستادی و دستت، ستون مشیّد عرش، روبه پروردگار، بالا رفت.

تاریخ، از پیچ و خم سالیان و از پسِ خوابِ سر در گریبانش گردن کشید، تا جبل النورِ ولایت را ببیند و شانه های نخستِ امامت را بشناسد.

...و خدا، با تو، با غدیرِ تو دینش را کامل کرد و نعمت هایش را بر مؤمنینِ آخرالزمان، تمام... .

در امان ولایت تو...

این ردای عصمت، این خلعت موزون امامت، چه برازنده است بر قامت خیبرشکنِ تو!

این بزم شادمانی و تبریک، این عید مودّت و سرور، چه شکوهی دارد در پای دامان تو!

آه، امیر یگانه عدالت و امانت، خوش به روزهای از این پس که به یمن تو در تقویم هستی سبز می شوند و تا قیامت از تو، با نام تو در امانِ ولایتند!

عرشیان، نام تو را دست به دست می برند و دست افشانی می کنند.

گوش کن؛ رامشگرانِ ملکوت، تو را صدا می زنند:

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو

زینت تاج و نگین از گوهر والای تو...

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۳
تگ ها: مذهبی


+ نیایشهای روز عرفه

«خداوندا! رحیما، اندوهم را برطرف گردان و پنهان کردنی های مرا بپوشان و گناهم را ببخشا، و شیطانم را از من دور فرما و ذمّه ام را از همه تکالیف و حقوقی که دارم آزاد بساز، خدای من، درجات عالیه ای را در آخرت و دنیا نصیبم فرما!».

 

من ای خدا، آن بنده ای هستم که او را به دعا امر فرمودی و گفتی لبیک و سعدیک. اینک منم ای پروردگار، بنده افتاده در پیشگاهت، منم آن که پشتش از بار گناهان، سنگین گشته... رحمی کن و عنایتی فرما»

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٥
تگ ها: مذهبی


+ رشته ای نور

مرا امید لطف تو زنده می دارد؛ مرا که از عطشِ شب های شهاب باران، چون ذرّه ای ناچیز رو به خاموشی ام، ذرّه ای که تنها به نظاره نظرِ تو آتش گرفته و شعله می کشد.

دست های خسته ام را به آسمان گره می زنم و در حلقه چشم هایِ ناباورم، تسبیح کهکشان ها می گردد. سرم به دَوَران می افتد و گونه بر خاکِ سردِ ندامت می گذارم و تو را در بند بند تنم فریاد می زنم.

پروردگارا! از هر طرف که گام می زنم به بن بست های کورِ دنیا می رسم؛ راهی روبروی خستگی ام باز کن که به تکرار نینجامد؛ راهی که بال های سوخته ام جسارتِ پرواز در آن را داشته باشد.

آن قدر در امتداد سیاهی ها دست و پا زده ام که جز شب، در تنم رخنه نخواهد کرد و آسمان با همه بی کرانگی اش، بر دوشم سنگینی می کند، کوتاهیِ دست هایم به آسمان نمی رسند و صدای قاصرم دالان های پیچاپیچ آسمان را نخواهد پیمود؛ مرا از این همه پوچی و بیهودگی نجات بده که تمام امیدم به توست.

رشته ای نور می خواهم که به روشنایی اش چشم هایم گشوده شود.

مرا به حال خود وا مگذار که تنهایی، ارکان وجودم را نواخته است.

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٥
تگ ها: امید


+ لحظات آیینگی

ایستاده ام پای وعده ای که با تو داشته ام؛ ایستاده ام تا «قالوا بلی».

ایستاده ام تا رشته شوق بر گردنم افکنی. ایستاده ام و جز تو چاره ای نمی شناسم.

ایستاده ام تا شکر کنم بندگی ام را؛ نعمتی را که به من داده ای برای زیستن و بودن.

این لحظات آیینگی را از من مگیر.

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٢
تگ ها: مذهبی


+ باران نور

برخیز بیدار شو گوش کن صدای بال فرشتگان را می‌شنوى؟ نگاه کن باران نور را می‌بینى؟ عطر حضور را احساس می‌کنى؟ دلت را به او بسپار و وجودت را غرق تمنا کن امشب آسمان به زمین نزدیک می‌شود و کریمانه، دل‌های کویری را ستاره باران می‌کند.

امشب، شب قدر است؛ شبی که برتر از هزار ماه است، شبی که برتر از تمام عمر توست، شب تولدی دوباره، شبی که درهای آسمان باز می‌شود. شب قدر است.

قدرش را بدان؛ شاید فردایی نباشد.

پرواز را به خاطر بسپار. دستانت را به فرشتگان بسپار سلام بر لیله مبارکه قدر سلام سلامی تا صبح.

 

 


نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٩
تگ ها: مذهبی


+ بی کرانه

ازخنده های شیشه ای جانم به لب رسید
ای بی کرانه کاری برایم نمی کنی

 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٦
تگ ها: امید


+ سلام بر تو ای ماه خدا! در کوچه های زمین درنگ کن. آرام‌تر از لحظه هایمان بگذر...

 

ما دل‌تنگ تو می شویم در غیابت؛ بیشتر در کنار دل هایمان بمان. سلام بر تو ای تجلی عشق خداوند! ای خوانِ گستردة کرم پروردگار! ای استجابت بی‌مضایقه! ای وفور برکات و بشارات! تو قاصد سبز خداوندی برای انسان، برای انسان گنهکار که آمده ای تا بار دیگر، بشر را به‌سوی خدا دعوت کنى. هر سال که تو می آیى، آمدنت نشان از آن دارد که خدا هنوز از انسان نومید نشده است، که خدا با وجود این همه عصیان و گناه، هنوز انسان را دوست می دارد و در پی رستگاری و هدایت بندگان خویش است.

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٠
تگ ها: مذهبی


+ عید بر عاشقان مبارک

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٥
تگ ها: مذهبی


+ کاشکی میتونستم ...

اعیاد شعبانیه بر شما مبارک .

دوست داشتم پست بهتری می گذاشتم اما من اینروزها خیلی افسرده ومایوسم.عمل میکرو اینجکشن انجام دادم ولی جواب منفی شد ...دوتا جنین برام انتقال دادن ولی از دست رفتن مثل رویاهام .یعنی اونا بچه های من بودن؟؟؟؟؟؟؟؟؟بعد از این همه سال کاشکی اقلا میتونستم نازشون کنم مثل جوجه های توی حیاطمون که هر وقت میرم نگاهشون کنم پر میزنن میشینن روی پام یه کم نازشون می کنم پر میزنن میرن کاشکی میتونستم جنین هام رو هم قبل از اینکه پر بزنن وبرن نازشون کنم.

 

شایدم من اشتباهی اومدم ...........................که در بسته رو وا نمی کنی

 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۸
تگ ها: ناامید


+ میلاد جوادالائمه

یا جواد الائمه ادرکنی


میلاد مسعود دردانه امام رضا بر همه شیعیان مبارک

 

 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢۳
تگ ها: مذهبی


+ زن بودن

آری زن بودن و زیستن، زن بودن در شمار آمدن، زن بودن و حرف زدن و محبت دیدن.

زن بودن و انسان بودن، حقیقت داشت. زیرا از پشت پرده های رحمتِ آسمان، کوثر رحمت آمده بود، کوثر زاینده انسانیت و بزرگی.

او آمده بود، تا زنگار حقارت را از روح زنان تحقیر شده بزداید. و باور انسان بودن را به آنها بچشاند.

او آمده بود، تا شعر راستین حقیقت را ـ که موسیقی حیاتش در دستان زن بود، ـ بسراید. و عشق را در جامدان تقوی و پاکدامنی و ایثار به انسان بیاموزد.

او آمده بود، تا زن باشد و زن را آن گونه که هست و آن گونه که باید باشد، بشناساند؛ زنی که دامانش زمین رویش درخت پاک و روشن امامت باشد و از آنجا زینب برخیزد و حسین.

زنی که خود نور بود و کوثر زاینده نور!

 

 

 


نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٤
تگ ها: مذهبی


+ چقدر غریبم

می بینی ؟ چقدر غریبم !

و غریبی ام چقدر بلندتر است از ارتفاع بی قراری های زمین


با اجازه لیلی جون بخاطر انتخاب این قسمت از شعرش

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٩
تگ ها: ناامید


+ بانوی آب وآیینه

حضرت فاطمه(س)، در آستانه طلوع فجر روز جمعه، بیستم جمادی الثانی سال پنجم بعثت، مکه معظمه را به نور دیده خویش منور ساخته و پا به عرصه وجود نهاد.

ایشان در سن حدود هشت سالگی همراه علی(ع) به مدینه مهاجرت کرد و در سال دوم هجرت، در آغاز ماه ذی‌حجه، با علی(ع) ازدواج کرد و دارای پنج فرزند به نام‌های حسن، حسین، زینب، ام کلثوم و محسن(ع) گردید.

ایشان بین نماز مغرب و عشا، در 13 یا 15 جمادی الاول، ‌یا سوم جمادی‌الثانی سال 11 هجرى، در سن 18 سالگی در مدینه به شهادت رسید.

برای حضرت، 22 لقب و اسم شمرده شده است که به برخی از آنها اشاره می‌شود:

فاطمه، بتول، ‌زهرا، سیده، عذرا، حوراء، طاهره، راضیه، زکیه، مرضیه، محدثه، صدیقه، هانیه، رضیه، انسیه.

مهریه حضرت زهرا(س)، «مهر السنّه» بوده است یعنی حدود 500 درهم نقره.

حضرت، جهیزیه مختصر و ساده‌ای داشته‌اند که تمام ظروف آن از سفال بوده است؛ لذا پیامبر فرمودند: «خدایا! به زندگی قومی که گران‌مایه‌ترین ظروفشان از سفال است برکت بده!»

حضرت رضا(ع) در مورد راز نام‌گذاری حضرت زهرا به فاطمه(س)‌ فرمود: از پدرانم از رسول خدا نقل شده که فرمود: «من از این رو دخترم را فاطمه(س)‌ نامیدم که خداوند فاطمه(س)‌ و هرکس را که او را دوست دارد، از آتش دوزخ دور سازد»

 


نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۸
تگ ها: مذهبی


+ نیایش

 

تو را سپاس که معرفتت را به من عطا کردى. تو را سپاس که هرگاه صدایت زدم، پاسخ دادی به من منی که خود در اجابت دعوت‌های تو، سست و کاهلم  .از تو... تویی که در تمام لحظات با منی و در همه‌جا، حضور دارى... هرگاه اراده کنم، صدایم را می‌شنوى، سخنانم را گوش فرامی‌دهی و احوالم را می‌بینى. معبود و نجات‌دهنده ای که هرگز به خواب نمی‌‌رود، هرگز نمی‌میرد، هرگز فراموش نمی‌کند، هرگز دچار اشتباه نمی‌شود و هرگز در امور بندگانش اهمال نمی‌‌ورزد.

خدایا! به‌سوی تو آمده‌ام تا وعده‌ات را محقق کنی و از سر تقصیرات منی که همواره به تو امید داشته ام، بگذرى.

«أَیْنَ فَرَجُکَ الْقَرِیب».

کجاست گشایش نزدیک تو؟ کجاست فریادرسی بی درنگ تو؟ کجاست پیروزی عن‌قریبت؟ کجاست رحمت فراگیرت؟ کجاست عطای بی‌شمارت؟... کجاست موهبت عالی‌قدر تو و فضل عظیمت و منّتِ بزرگی که بر سرم خواهی نهاد؟ کجاست آن همه لطف و مهری که از گذشته همواره داشته اى؟



 

 

 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٧
تگ ها: امید


+ بهار را به وجودم بوزان - دلنوشته

می خواهم پست بهاری بگذارم می خواهم از زمین وزمان بگویم از شکوفه های گل بهی درخت به پشت پنجره ام که چطور خودنمایی می کنند از شکوفه های سپید درختهای بادام توی حیاط بگویم اما چه کنم چه کنم که من هنوز زمستانی ام چکمه های سنگین زمستان ستمگر راه نفسم راه بسته من هنوز در اسارتم تمام تنم یخزده من به اندازه تمام واژه های زمین دلتنگ بهارم دلتنگ بهار وجودم ...همه جا بهار شده به هر کوی وبرزنی که سر می زنم نشانی از بهار می بینم همه ساقه های خشک همه چوبهای بی نفس همه سبز شدن  همه نفس می کشن  همه تسبیح می گویندهمه و همه الا من الا من که در جستجوی بهار به تمام سلولهای تنم سر زده ام اما خبری نیست انگار که زمستان قطبی وجود من تمامی ندارد ای الهه خوبی ها وپاکی ها می دانم مرا به اندازه درخت به وبادام دوست نداری  می دانم حتی از چمن های سبز باغچه  بی ارزشترم می دانم گناهکارم می دانم که کم ناسپاسی نکرده ام می دانم همین الان هم در غایت نا سپاسی ام اما تو ببخش می دانم دل شکسته ام اما تو دلم را نشکن در این بهار زیبا که به همه چیز روح داده ای که همه در حال تسبیح توانند مگذار که دلم در زمستان بی مهری بمیرد مگذار که باز هم در برهوت خشک وجودم بدنبال بهار باشم با نسیمی بهار را به وجودم بوزان و بهاری ام کن تا بهارانه هایم همه در تسبیح تو باشد تا ناسپاس نباشم که سخت شرمنده ام از این همه ناسپاسی نا خواسته .

 

پی نوشت .با عرض پوزش از تمامی دوستان بهاریم چه کنم که من سخت زمستانی ام.

 

 


 

 

 

 

 

 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٩
تگ ها: فضل