امشب بازهم نشستم و دوباره ودوباره سریال در پناه تو را با ولع تماشا کردم و دوباره برگشتم به دهه هفتاد شاید یاداوری این سریال برای کسانی که هم سن وسال من یا بیشتر هستند زنده کننده خاطرات خوشایندی باشد خاطراتی که شاید لبخندی هر چند کمرنگ را روی لبانشان به ارمغان بیاورد.یادم میاید اونوقتها تازه ازدواج کرده بودیم و کادوی خانواده ی همسرم به ما یک دستگاه تلویزیون رنگی بود اینو میگم به خاطر اینکه اونوقتها همه مردم مثل الان تلویزیون رنگی نداشتند ............یادم میاید که خواهرزاده ام که چند سالی از من کوچکتر بود با ولع خاصی از من می پرسید که چشمهای مریم بازیگر اصلی سریال در پناه تو چه رنگیه؟ ودوباره خودش می گفت که همکلاسیش گفته سبزه (خواهرزاده ا م تلویزیون رنگی نداشتند) ومن هم بی تفاوت پاسخ می دادم ...........آره انگار سبزه ...............اونوقت ها من تازه ازدواج کرده بودم وعاشق همسرم بودم و تنها چیزی که توی این سریال منو جذب می کرد عشق پاک محمد منصوری هنر پیشه نقش اول این سریال با بازی حسن جوهر چی بود و تنها چیزی که شاید اصلا بهش فکر نکرده بودم چشمهای سبز مریم افشار با بازی لعیا زنگنه بود و اما حالا بعد از گذشت این همه سال من دوباره دارم در پناه تو می بینم واین بار با دیدی متفاوت ..............اونوقتها که سریال در پناه تو را می دیدم موضوع نازایی مریم اصلا برام مهم نبود ..........اصلا تنها چیزی که بهش فکر نمی کردم این بود که روزی با همان مشکل مریم دست وپنجه نرم کنم............اونروزها فقط وفقط رسیدن محمد منصوری به مریم افشار برام مهم بود ولا غیر و اما امروز ...........امروز که تمام دغدغه ها .........اضطرابها و عصبی شدنهای مریم افشار را به وضوع در طی سالها در خودم دیدم واحساس کردم تازه دارم باورش می کنم ...تازه دارم باور می کنم چیزی رو که فراتر از عشق بود ومن نفهمیدم ...اون سالها من نفهمیدم که مریم افشار چطور در پناه تو وبا امید به تو به آرامش رسید وتمام دغدغه ها وتشویش هایش را در کنار همسری که فقط او را می دید نه عیبش را ونه نازایی اش را ونه ...به دست فراموشی سپرد . میدانم بازهم فردا شب وشبهای دیگر هم دوباره در پناه تو میبینم وباز هم با دیدن چشمهای نگران وقلب مضطرب مریم افشار نگران میشوم و با دیدن اشکهای او اشک میریزم .............این بار نه برای مریم که برای خودم وبرای دغدغه های خودم ودوباره مثل همیشه در پناه تو به آرامش میرسم.
پی نوشت:سریال در پناه تو کاری از حمید لبخنده که این شبها ساعت 11:45 دقیقه از شبکه 2 پخش میشود(ببینید ضرر ندارد)
اینک دومین یلدایی است که با شما هستم و در کنار شما شادیها وغمهایم را جار میزنم اول از همه از خدای بزرگم سپاسگذاری می کنم به خاطر اینکه هستم و به خاطر همه ی چیزهای خوبی که در این سی و هشت سال سر راهم قرار داده .جه بسا مواردی بوده که از کنارشان به سختی گذشتم ویا چشمهایم را بسته ام .اما همه حکمت و تدبیر خدای بزرگم بوده .خدایی که هیچ وقت فکر نکردم و نمی کنم که دوستم نداشته و ندارد و همیشه در تنهاترین لحظاتم از اینکه حامی بزرگ و قدرتمندی داشته ودارم به خودم می بالم و شادم .دوم از خانواده ومادر خوبم سپاسگذارم که حتما سی و هشت سال پیش در چنین شبی کاسه وکوزه شب چله شان را بر هم زده ام وراهی زایشگاهشان کرده ام وتا پاسی از نیمه شب و شاید هم صبح وجود عزیز ونازنینش را اکنده از درد کرده ام ودر آغاز اولین روز سرد زمستان با گریه های بی وقفه ام گوششان را آزرده ام .ببخشم وبگذار که بودنت همیشه بر سر این کودک یلدایی سایه افکند که بی سایه تو هیچ هیچم و سوم باز هم خدا را سپاسگذارم به خاطر وجود نازنین همسر مهربانی که وجودم را تلخیهایم را اشکهایم را تحمل می کند ودم نمی زند .خدا می داند همیشه از اینکه در کنارش هستم احساس شادی می کنم و هر بار به خاطر داشتنش هزاران بار معبودم را سپاسگذارم .سپاس...سپاس ...سپاس و دیگر هیچ.
به شکر باریتعالی در سالی که گذشت جز چند نقطه تاریک که به آسانی می نوان از کنارشان گذشت حادثه مهمی در زندگیم رخ نداد .شاید بدترین و غم انگیزترینشان عمل میکروی ناموفق من بود که رویاهای من وهمسرم را نابود کرد وتا مدتی اشک را میهمان چشمانم نمودحتی الان هم بعد ازگذشت چند ماه با یادآوری آن لحظه ها نم اشکی چشمهایم را مرطوب می کند و حالم را دگرگون و حکمت خدا بازهم دوباره ودوباره به فکرم وامیدارد که چرا؟چرا؟چرا؟
در این سالهای ناباروری که تنها تمرکزم بر روی مشکلم بوده خصوصا در این دو سال اخیر که با شدت وحدت پیگری کردم و هر چه بیشتر پیگیری کردم کمتر نتیجه گرفتم تمام زندگیم تحت الشعاع این مشکل قرار گرفته و حتی از خودم وسلامتی خودم هم فاصله گرفته ام .روزهایم سریعتر ازآنچه فکرش را بکنید میگذرد و یکنواختی آنها بیشتر کسلم می کند .بارها وبارها تصمیم گرفتم تغییری در زندگیم بدهم اما انگار نمی شود که نمی شود انگار با افسردگی فاصله ای ندارم شاید هم افسرده شدم و خودم خبر ندارم این روزها تصمیم گرفتم برنامه ای تنظیم کنم برای گذران این روزهای زودگذر برنامه ای که شاید با تغییری هر چند اندک به زندگیم سختی نبودن کودکی را در کنارم برایم آسانتر کند اول از همه تصمیم گرفتم داروهای گیاهی را هم امتحان کنم که اگر سودی نداشته باشد که دارد حتما ضرری ندارد دوم حتما هر روز علاوه بر کارهای روزمره خانه که مجبور به انجامش هستم یه کار دیگه هم بکنم مثلا تمیز کردن یه قسمت از منزل که شاید لازم وضروری نباشد ویا دوخت ودوز یا تغییر دکوراسیون ووو.
سوم اینکه به سلامتی خودم وآراسته بودنم بیشتر اهمیت بدهم .می دونم که نمی تونم ورزش کنم اما سعی خودم را بکنم حتی با پیاده روی و قدم زدن در حیاط در ضمن یه گوشه چشمی هم به وزنم داشته باشم .حتما هر روز یه چند آیه قران ویا دعا بخوانم که از نظر روحی هم به آرامش برسم .شبها سعی کنم یه دمنوش گیاهی مفید برای خودم وهمسرم تهیه کنم .
امیدوارم با این برنامه بتونم یه تغییر هر چند کوچولو در روند زندگیم به وجود بیاورم وگامی باشد در جهت رسیدن به کمال سلامت جسم وروح .
سعی می کنم این موارد را از فردا که تولدم هم هست اجرا کنم واین راهکار را هدیه ای می دانم به خودم . امیدوارم که بتوانم به قولهاییکه به کودک یلدایی درونم دادم عمل کنم .
به امید روزهای بهتر

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را
باید جشن گرفت
یلدایتان مبارک.
صدای ارتعاش گوشی موبایل حاکی از این بود که کسی قصد دارد خواب بعد از ظهرمان را خراب کند . انگار صدایش داشت مغزم را می خورد دوباره غلت میزنم به همسرم که کنارم خوابیده نگاه می کنم قصد جواب دادن ندارد کلافه شده ام می چرخم نگاهم به ساعت دیواری می افتد ساعت چند دقیقه به پنج غروب را نشان میدهد انگار چیزی یادم امده باشد من قول داده ام به کی؟نمی دانم شاید به خودم که این دهه ماه محرم نماز مغرب و عشا را بروم مسجد تا امروز رفته ام عجب مزاحم به موقعی بلند میشوم این اولین گام است برای پا گذاشتن روی شیطان نفس خودم را از زیر لحاف پشم شیشه بیرون می کشم باید ضربتی عمل کنم چند دقیقه دیگر بیشتر به اذان نمانده ومن به خودم قول داده ام احساس تشنگی می کنم ولی وقت ندارم مقدمات وضو را انجام میدهم فکر می کنم طاهر نشده ام دوباره وسه باره وجود شیطان را در کنارم حس می کنم وقت کمی باقی مانده به شیطان کم محلی می کنم اولین مشت اب خنک خواب را از وجودم میزداید قطرات اب وضو روی لبهایم می ریزد چه احساس خوبی................یادم باشد اب بخورم قبل از رفتن به مسجد ..............سریع لباس میپوشم وراه می افتم یادم می افتد باید کتری آبجوش را بگذارم روی گاز شاید همسرم بیدار شود وبخواهد چای بخورد دوباره بر می گردم کتری را میگذارم شیطان پا به پایم میاید نیش خندش را می بینم وسنگینی حضورش را احساس می کنم بازهم بی اعتنا از کنارش میگذرم کفش هایم را میپوشم ومیروم بیرون ریه هایم را از هوای سرد پر می کنم چه احساس خوبی..............له شدن شیطان را زیر قدمهایم احساس می کنم تا مسجد یه خیابان مانده و صدای مناجات قبل از اذان شنیده میشود و گوشم را مینوازد ..............هنوز به مسجد نرسیده ام ...............چقدر تشنه ام ................آخرین تلاشهای مذبوحانه شیطان.....................می گویم دیدی یادم رفت اب بخورم ...............شیطان روبرویم ایستاده ونیشخند میزند ................اینهم کار شیطان بود که یادم رفت آب بخورم که در تمام نماز به یاد آب باشم ..............نیشخندش را با پوزخندی پاسخ میدهم تشنگی درنماز مرا یاد تشنگی ابا عبدالله می اندازد در روز عاشورا پس زیاد هم بد نیست ...................دیدی شکست خوردی ..................دیدی شکستت دادم رانده شده ..................صدای الله اکبر بلند میشود ومن قدم در مسجد میگذارم در صف دوم مسجد می ایستم چه حس خوبی ..................حس خوب پیروزی ....................به قولم وفا کرده بودم به قولی که به خودم داده بودم...............شیطان اجازه ورود به مسجد را ندارد نماز شروع میشود از تشنگی خبری نیست ......................نماز به پایان میرسد و سینی های پر از فنجانهای چای در مسجد دست به دست می چرخند یک فنجان بر میدارم وبا بوی بهشت سیراب میشوم
گُر می گیری، گرمت می شود، گرما زیر پوستت می پیچد و تو سوختن را در سلول های احساست، حس می کنی. دماسنج دلت را که نگاه کنی، گرمای وجودت دستت می آید. انگار در اجاق رگ هایت هیزم می سوزانند. گرما بالاتر از حدّی است که برف چشم هایت را آب نکند و سماور هیئت ها را به جوش نیاورد. گرما بالاتر از حدّی است که زیر دیگ های نذری را روشن نکند.
داغ می شوی. محرم هنوز سوژه داغی است. نفس هایش گرم و عطرآگین است. انگار در ریه هایش اسپند و عود می سوزانند. هر سال صدای گام هایش، کوچه ها و خانه ها را هوایی می کند و با اولین دق البابش، در به رویش می گشایند و این گونه، عطر نفس هایش در پیراهن شهر می پیچد.
محرم، سیاه پوش داغی سترگ، از راه می رسد، داغی مثل آه بلند فرات و گلوی سوخته خورشید، مثل مجمر چشم هایی نگران و عطش هایی سربریده.
شانه های درختان باغچه تکان می خورد. گل ها لب به مرثیه می گشایند و نغمه های معطرشان تا هفت کوچه می پیچد.
کربلا، بذری است پاشیده در زمین محرم؛ بذری که پوسته اش را شکافته و آن قدر ریشه کرده و قد کشیده که شاخه هایش روی دیوار هر خانه ای به چشم می خورد و میوه هایش را هر سال اهالی خانه دستچین می کنند، میوه هایی که طعم داغش، دهانت را می سوزاند. درختی که ریشه هایش داغ نوشیده است و شاخه هایش گرمای دو آفتاب را در سلول هایش ریخته و در آوندهایش عطش جریان دارد، باید میوه ای بدهد که طعم عطش و آفتاب داشته باشد
...و تو از غدیر آغاز شدی
تو همان لحظه آغاز شدی؛ همان جایی که گرمای کویر، بند بند آدمی را تبخیر می کرد و ظهرِ بیابان، آن همه چشمان مشتاق را با حیرت می نگریست، همان جایی که حجة الوداع، رو به پایان بود و رسول مهر، دست های روشنگر پس از خویش را به کائنات نشان می داد.
و تو آغاز شدی؛ اگر چه آغاز تو را پیش ترها، لیلة المبیت و خیبر گواهی داده بودند، اگر چه تو را از ازل، پابه پای محمد، رقم زده بودند.
اتمام نعمت
هفت بند آسمان محکم شد؛ از آن روزی که تو بر فراز غدیر ایستادی و دستت، ستون مشیّد عرش، روبه پروردگار، بالا رفت.
تاریخ، از پیچ و خم سالیان و از پسِ خوابِ سر در گریبانش گردن کشید، تا جبل النورِ ولایت را ببیند و شانه های نخستِ امامت را بشناسد.
...و خدا، با تو، با غدیرِ تو دینش را کامل کرد و نعمت هایش را بر مؤمنینِ آخرالزمان، تمام... .
در امان ولایت تو...
این ردای عصمت، این خلعت موزون امامت، چه برازنده است بر قامت خیبرشکنِ تو!
این بزم شادمانی و تبریک، این عید مودّت و سرور، چه شکوهی دارد در پای دامان تو!
آه، امیر یگانه عدالت و امانت، خوش به روزهای از این پس که به یمن تو در تقویم هستی سبز می شوند و تا قیامت از تو، با نام تو در امانِ ولایتند!
عرشیان، نام تو را دست به دست می برند و دست افشانی می کنند.
گوش کن؛ رامشگرانِ ملکوت، تو را صدا می زنند:
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
زینت تاج و نگین از گوهر والای تو...
«خداوندا! رحیما، اندوهم را برطرف گردان و پنهان کردنی های مرا بپوشان و گناهم را ببخشا، و شیطانم را از من دور فرما و ذمّه ام را از همه تکالیف و حقوقی که دارم آزاد بساز، خدای من، درجات عالیه ای را در آخرت و دنیا نصیبم فرما!».
من ای خدا، آن بنده ای هستم که او را به دعا امر فرمودی و گفتی لبیک و سعدیک. اینک منم ای پروردگار، بنده افتاده در پیشگاهت، منم آن که پشتش از بار گناهان، سنگین گشته... رحمی کن و عنایتی فرما»
مرا امید لطف تو زنده می دارد؛ مرا که از عطشِ شب های شهاب باران، چون ذرّه ای ناچیز رو به خاموشی ام، ذرّه ای که تنها به نظاره نظرِ تو آتش گرفته و شعله می کشد.
دست های خسته ام را به آسمان گره می زنم و در حلقه چشم هایِ ناباورم، تسبیح کهکشان ها می گردد. سرم به دَوَران می افتد و گونه بر خاکِ سردِ ندامت می گذارم و تو را در بند بند تنم فریاد می زنم.
پروردگارا! از هر طرف که گام می زنم به بن بست های کورِ دنیا می رسم؛ راهی روبروی خستگی ام باز کن که به تکرار نینجامد؛ راهی که بال های سوخته ام جسارتِ پرواز در آن را داشته باشد.
آن قدر در امتداد سیاهی ها دست و پا زده ام که جز شب، در تنم رخنه نخواهد کرد و آسمان با همه بی کرانگی اش، بر دوشم سنگینی می کند، کوتاهیِ دست هایم به آسمان نمی رسند و صدای قاصرم دالان های پیچاپیچ آسمان را نخواهد پیمود؛ مرا از این همه پوچی و بیهودگی نجات بده که تمام امیدم به توست.
رشته ای نور می خواهم که به روشنایی اش چشم هایم گشوده شود.
مرا به حال خود وا مگذار که تنهایی، ارکان وجودم را نواخته است.
ایستاده ام پای وعده ای که با تو داشته ام؛ ایستاده ام تا «قالوا بلی».
ایستاده ام تا رشته شوق بر گردنم افکنی. ایستاده ام و جز تو چاره ای نمی شناسم.
ایستاده ام تا شکر کنم بندگی ام را؛ نعمتی را که به من داده ای برای زیستن و بودن.
این لحظات آیینگی را از من مگیر.
برخیز بیدار شو گوش کن صدای بال فرشتگان را میشنوى؟ نگاه کن باران نور را میبینى؟ عطر حضور را احساس میکنى؟ دلت را به او بسپار و وجودت را غرق تمنا کن امشب آسمان به زمین نزدیک میشود و کریمانه، دلهای کویری را ستاره باران میکند.
امشب، شب قدر است؛ شبی که برتر از هزار ماه است، شبی که برتر از تمام عمر توست، شب تولدی دوباره، شبی که درهای آسمان باز میشود. شب قدر است.
قدرش را بدان؛ شاید فردایی نباشد.
پرواز را به خاطر بسپار. دستانت را به فرشتگان بسپار سلام بر لیله مبارکه قدر سلام سلامی تا صبح.

ازخنده های شیشه ای جانم به لب رسید
ای بی کرانه کاری برایم نمی کنی


ما دلتنگ تو می شویم در غیابت؛ بیشتر در کنار دل هایمان بمان. سلام بر تو ای تجلی عشق خداوند! ای خوانِ گستردة کرم پروردگار! ای استجابت بیمضایقه! ای وفور برکات و بشارات! تو قاصد سبز خداوندی برای انسان، برای انسان گنهکار که آمده ای تا بار دیگر، بشر را بهسوی خدا دعوت کنى. هر سال که تو می آیى، آمدنت نشان از آن دارد که خدا هنوز از انسان نومید نشده است، که خدا با وجود این همه عصیان و گناه، هنوز انسان را دوست می دارد و در پی رستگاری و هدایت بندگان خویش است.
اعیاد شعبانیه بر شما مبارک .
دوست داشتم پست بهتری می گذاشتم اما من اینروزها خیلی افسرده ومایوسم.عمل میکرو اینجکشن انجام دادم ولی جواب منفی شد ...دوتا جنین برام انتقال دادن ولی از دست رفتن مثل رویاهام .یعنی اونا بچه های من بودن؟؟؟؟؟؟؟؟؟بعد از این همه سال کاشکی اقلا میتونستم نازشون کنم مثل جوجه های توی حیاطمون که هر وقت میرم نگاهشون کنم پر میزنن میشینن روی پام یه کم نازشون می کنم پر میزنن میرن کاشکی میتونستم جنین هام رو هم قبل از اینکه پر بزنن وبرن نازشون کنم.
شایدم من اشتباهی اومدم ...........................که در بسته رو وا نمی کنی

یا جواد الائمه ادرکنی
میلاد مسعود دردانه امام رضا بر همه شیعیان مبارک

آری زن بودن و زیستن، زن بودن در شمار آمدن، زن بودن و حرف زدن و محبت دیدن.
زن بودن و انسان بودن، حقیقت داشت. زیرا از پشت پرده های رحمتِ آسمان، کوثر رحمت آمده بود، کوثر زاینده انسانیت و بزرگی.
او آمده بود، تا زنگار حقارت را از روح زنان تحقیر شده بزداید. و باور انسان بودن را به آنها بچشاند.
او آمده بود، تا شعر راستین حقیقت را ـ که موسیقی حیاتش در دستان زن بود، ـ بسراید. و عشق را در جامدان تقوی و پاکدامنی و ایثار به انسان بیاموزد.
او آمده بود، تا زن باشد و زن را آن گونه که هست و آن گونه که باید باشد، بشناساند؛ زنی که دامانش زمین رویش درخت پاک و روشن امامت باشد و از آنجا زینب برخیزد و حسین.
زنی که خود نور بود و کوثر زاینده نور!

می بینی ؟ چقدر غریبم !
و غریبی ام چقدر بلندتر است از ارتفاع بی قراری های زمین
با اجازه لیلی جون بخاطر انتخاب این قسمت از شعرش
حضرت فاطمه(س)، در آستانه طلوع فجر روز جمعه، بیستم جمادی الثانی سال پنجم بعثت، مکه معظمه را به نور دیده خویش منور ساخته و پا به عرصه وجود نهاد.
ایشان در سن حدود هشت سالگی همراه علی(ع) به مدینه مهاجرت کرد و در سال دوم هجرت، در آغاز ماه ذیحجه، با علی(ع) ازدواج کرد و دارای پنج فرزند به نامهای حسن، حسین، زینب، ام کلثوم و محسن(ع) گردید.
ایشان بین نماز مغرب و عشا، در 13 یا 15 جمادی الاول، یا سوم جمادیالثانی سال 11 هجرى، در سن 18 سالگی در مدینه به شهادت رسید.
برای حضرت، 22 لقب و اسم شمرده شده است که به برخی از آنها اشاره میشود:
فاطمه، بتول، زهرا، سیده، عذرا، حوراء، طاهره، راضیه، زکیه، مرضیه، محدثه، صدیقه، هانیه، رضیه، انسیه.
مهریه حضرت زهرا(س)، «مهر السنّه» بوده است یعنی حدود 500 درهم نقره.
حضرت، جهیزیه مختصر و سادهای داشتهاند که تمام ظروف آن از سفال بوده است؛ لذا پیامبر فرمودند: «خدایا! به زندگی قومی که گرانمایهترین ظروفشان از سفال است برکت بده!»
حضرت رضا(ع) در مورد راز نامگذاری حضرت زهرا به فاطمه(س) فرمود: از پدرانم از رسول خدا نقل شده که فرمود: «من از این رو دخترم را فاطمه(س) نامیدم که خداوند فاطمه(س) و هرکس را که او را دوست دارد، از آتش دوزخ دور سازد»
![]()
تو را سپاس که معرفتت را به من عطا کردى. تو را سپاس که هرگاه صدایت زدم، پاسخ دادی به من منی که خود در اجابت دعوتهای تو، سست و کاهلم .از تو... تویی که در تمام لحظات با منی و در همهجا، حضور دارى... هرگاه اراده کنم، صدایم را میشنوى، سخنانم را گوش فرامیدهی و احوالم را میبینى. معبود و نجاتدهنده ای که هرگز به خواب نمیرود، هرگز نمیمیرد، هرگز فراموش نمیکند، هرگز دچار اشتباه نمیشود و هرگز در امور بندگانش اهمال نمیورزد.
خدایا! بهسوی تو آمدهام تا وعدهات را محقق کنی و از سر تقصیرات منی که همواره به تو امید داشته ام، بگذرى.
«أَیْنَ فَرَجُکَ الْقَرِیب».
کجاست گشایش نزدیک تو؟ کجاست فریادرسی بی درنگ تو؟ کجاست پیروزی عنقریبت؟ کجاست رحمت فراگیرت؟ کجاست عطای بیشمارت؟... کجاست موهبت عالیقدر تو و فضل عظیمت و منّتِ بزرگی که بر سرم خواهی نهاد؟ کجاست آن همه لطف و مهری که از گذشته همواره داشته اى؟
می خواهم پست بهاری بگذارم می خواهم از زمین وزمان بگویم از شکوفه های گل بهی درخت به پشت پنجره ام که چطور خودنمایی می کنند از شکوفه های سپید درختهای بادام توی حیاط بگویم اما چه کنم چه کنم که من هنوز زمستانی ام چکمه های سنگین زمستان ستمگر راه نفسم راه بسته من هنوز در اسارتم تمام تنم یخزده من به اندازه تمام واژه های زمین دلتنگ بهارم دلتنگ بهار وجودم ...همه جا بهار شده به هر کوی وبرزنی که سر می زنم نشانی از بهار می بینم همه ساقه های خشک همه چوبهای بی نفس همه سبز شدن همه نفس می کشن همه تسبیح می گویندهمه و همه الا من الا من که در جستجوی بهار به تمام سلولهای تنم سر زده ام اما خبری نیست انگار که زمستان قطبی وجود من تمامی ندارد ای الهه خوبی ها وپاکی ها می دانم مرا به اندازه درخت به وبادام دوست نداری می دانم حتی از چمن های سبز باغچه بی ارزشترم می دانم گناهکارم می دانم که کم ناسپاسی نکرده ام می دانم همین الان هم در غایت نا سپاسی ام اما تو ببخش می دانم دل شکسته ام اما تو دلم را نشکن در این بهار زیبا که به همه چیز روح داده ای که همه در حال تسبیح توانند مگذار که دلم در زمستان بی مهری بمیرد مگذار که باز هم در برهوت خشک وجودم بدنبال بهار باشم با نسیمی بهار را به وجودم بوزان و بهاری ام کن تا بهارانه هایم همه در تسبیح تو باشد تا ناسپاس نباشم که سخت شرمنده ام از این همه ناسپاسی نا خواسته .
پی نوشت .با عرض پوزش از تمامی دوستان بهاریم چه کنم که من سخت زمستانی ام.


عیدتان مبارک .
پی نوشت.به همه دوستان پیشاپیش عید را تبریک عرض می کنم چون مسافرم شاید چند روزی نباشم التماس دعا.
عشق هم
خلاصه تمام لحظه هاى عمر
چون شتاب موج ها
موج هاى پُرخروش
مثل شوق یک پرنده رها
فرصتى براى پَر گشودن و
از قفس رهیدن است
من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم
روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک
از در آمیختن شادی و غم دلتنگم
خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم
ای نبخشوده گناه پدرم آدم را
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم
حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم
دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم
نشد از یاد برم خاطره دوری را
بازهرچند رسیدیم به هم !دلتنگم
فاضل نظری

خداوند! نه در تن من توانی هست که بازیچه شعله های قهرت شوم و نه در باور من گنجایشی، که دست های پر از امید، خالی به سینه ام برگردد.
مهربان پروردگارا!
در حالی دست هایم را به بهشت اجابتت بلند کرده ام، که به شکوفه های بهار نارنج رحمتت ایمان دارم. در حالی که نیازمندی ام را به بی نیازی ات گره زده ام. با این که خو کرده به اسارت تنم و بال و پر بسته قفس بدن، اما خوشم که زیر چتر آسمان مهربانی ات نفس می
کشم.

ابراهیم قبله آرباطان
خدایا روزهای انتظارم را می شماری نگاههای مضطربم را می بینی می دانم می بینی و می شماری می دانم در قاب چشمانم هستی وهمه چیز را می بینی بی قراریهایم را با صبوری تحمل می کنی خدایا حدیث کسایم رامی شنوی فاطمه وابوها وبعلها وبنوها همه اینها را می بینی و می شنوی من منتظر لطف توام منتظر نگاه تو ومنتظر احسان تو به حق فاطمه وابوها وبعلها و بنوها .که اگر نگاهم کنی که اگر احسانم کنی همه جا جار خواهم زد مهربانیت را لطفت را و احسانت را که فقط تو می توانی قلب مضطربم را آرامش ببخشی من منتظر لطف واحسان تو می مانم تا همیشه تا ابد و نتیجه هر چه باشد احسان توست ونشانه لطف بی منتهی تو که سراسر عمرم نتیجه احسان تست و من چه ناسپاسم که همچنان منتظر لطف دوباره توام ...
وبازهم من واین انتظار یلدایی
ویک سوال مکرر چرا نمی آیی
پناه برده ام آقا به بغض و آه وسکوت
تورا که هرچه صدا میزنم نمی آیی
آغاز امامت آخرین اختر تابناک امامت وولایت بر عاشقان مبارکباد.
عاشقان عیدتان مبارک باد.
حس سپاسگذاری یک احساس است نه اجبار. احساسی است که قلب ما را به زندگی ونعمت های آن باز می کند. در زندگی چه ثروتمند باشید و چه فقیر، اگر ازداشته هایتان احساس شادی و رضایت کنید منفعت بیشتری برایتان خواهد داشت تااینکه به خاطر نداشته هایتان غمگین باشید. شکرگذاری باعث می شود به آنچهکه داریم فکر کنیم نه چیزهایی که نداریم. به همین دلیل موجب شادی وخوشبختی می شود نه غم.
شکرگذاری احساسی بسیار قوی است. راهی را به سمت عشق و لذت برایمان باز میکند. من وقتی احساس خدا شناسی و شکرگذاری می کنم، حس می کنم به همه منابعانرژی جهان وصل شده ام. وقتی استرس، تردید یا عجله داریم، آرامش خدا شناسیو سپاسگذاری را از خودمان دریغ می کنیم، درصورتیکه همان می تواند بهتریندرمان برایمان باشد.
خدایا
شکرت می کنم امروز
واسه سیب و پرتقالی که روی درختاس
واسه کره و عسلی که میتونم با چایی بخورم
واسه پرنده ها و گل ها
و همه نعمت هایی که به من و خانوادم دادی
شکرت می کنم خدا
…خدای من!
این منم و پستی و فرومایگیام
و این تویی با بزرگی و کرامتت
از من این میسزد و از تو آن …
…چگونه ممکن است به ورطه نومیدی بیفتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی.
…خدای من!
تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم!
تو چقدر درگذرنده و بخشندهای با این همه کار بد که من میکنم و این همه زشتی کردار که من دارم.
…خدای من!
تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصلهای که من از تو گرفتهام.
…تو که این قدر دلسوز منی! …
…خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟
تو کی غایب بودهای که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کی پنهان بودهای که ظهورت محتاج آیه باشد؟
…کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.
کور باد نگاهی که دیدهبانی نگاه تو را درنیابد.
بسته باد پنجرهای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زیانکار باد سودای بندهای که از عشق تو نصیب ندارد.
…خدای من!
مرا از سیطره ذلتبار نفس نجات ده و پیش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشیند از شک و شرک، رهاییام بخش.
…خدای من!
چگونه ناامید باشم، در حالی که تو امید منی!
چگونه سستی بگیرم، چگونه خواری پذیرم که تو تکیهگاه منی!
ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش، آنچنان تجلی کردهای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده….
یا رب! یا رب! یا رب!».
چقدر ایمان خوب است ! چه بد می کنند آنها که می کوشند انسان را از ایمان محروم کنند.
چه ستمکار مردمی هستند این به ظاهر دوستداران بشر !
دروغ می گویند ، دروغ نمی فهمند یا می فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند ، اگر عشق نباشد چه آتشی زندگی را گرم کند ؟
اگر نیایش و پرستش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟
اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دلها نباشد ماندن برای چیست؟
و اگر میعادی نباشد ماندن برای چیست؟
اگر دیداری نباشد دیدن را چه سود؟
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
گر نبیند چه بود فایده بینایی را
اگر بهشت نباشد صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟
اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟
و من در شگفتم که آنها می خواهند معبود را از هستی بر گیرند چگونه انتظار دارند انسان در خلاء دم زند؟
ایمان چه دنیای زیبا و پر از عجائبی است( گویی که )جهان دیگر در همین جهان است.
کوچه و بازار ، شهر و باغ و آبادی و طوبی و روح و پری و گل و میوه و شیر و عسلش در همین زمین است( روایتی در اصول کافی که بهشت در لای همین دنیا پیچیده است ).
شریعتی

فرا رسیدن ماه ربیع الاول را به همه دوستان تبریک می گویم

شهادت امام هشتم امام غریبان امام رضا را به همه شیعیان تسلیت میگویم
مگذار مرا در این هیاهو، آقا
تنها و غریب و سر به زانو، آقا

بر محمد و آلش درود فرست، و مرا به قضایت دلخوش کن، و سینهام را به موارد حُکمت گشاده فرما، و به من اطمینان ده که به سبب آن اقرار کنم که قضاى تو جز به آنچه خیر است روان نشده، و شکرم را بر آنچه از من باز داشتهاى افزونتر از شکرم بر آنچه به من عنایت کردى قرار ده

نیستی ببینی غروب سردمو
شکسته غصه خلوت دردمو

خدایا! وجودم اشک شده است. همه وجودم از اشک میجوشد، میلرزد، میسوزد و خاکستر میشود. اشک شدهام و دیگر، هیچ. به من اجازه بده که در جوارت قربانی شوم و برخاک ریخته شوم و از وجود اشکم، غنچهیی بشکفد که نسیم عشق و عرفان و فداکاری از آن سرچشمه بگیرد. خدایا! میخواستم که سر بر آسمانت بگذارم و زارزار بگریم تا همه عقدههای فشرده شده در ضمیر ناله خودم را آرام کنم. ناگفتنیهای فراوان داشتم که میخواستم با تو در میان بگذارم
رازهای نهفته، نیازهای سوزان درونی، آههای زندانی، نالههای فشرده شده، همه وهمه را میخواستم با تو بازگو کنم. میخواستم به دریا روم و قلب مالامال از دردم را به امواج خروشان بسپارم تا ضربههای موج، پارههای غم را از قلبم بکند و تکهتکه به دریا ببرد و قلبم را چون قطعه بلور، پاک و صاف بکند. میخواستم سوز گردم، ذوق گردم، شوق گردم، عشق گردم، روح گردم، موج گردم، شمع گردم، نور گردم، اشک گردم، شور گردم، و بالاخره کلمه شوم که نخستین تجلی خداست...
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات،
آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز؛
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز .
باز کن پنجره را ! -
- صبح دمید ! .
اکنون نظم الهی برقرا میشود و قدرت خدای درونم آن را نگاه میدارد.
من اکنون فکر و جسمم را به خداوند معطوف میکنم.
من اکنون مشتاق و آماده ام که افکار نادرست و منفی مربوط به خودم و دیگران را کنار بگذارم و
میدانم خداوند از همه اشتباهاتم میگذرد.
من اکنون آن گونه خودم را می بینم که خداوند مرا می بیند یعنی با نورافشانی او بر تک تک
سلولهای جسمم.
من پاکُ طاهر و سلامت و آزاد هستم.
خداوند را برای قدرت شفابخشی اش شکر میکنم.
خداوند را برای اجابت تمناها و آرزوهای قلبی ام سپاس میگویم.
خدا را شکر میکنم که اکنون و برای همیشه کامل و آزاد و نیکویم.

چشمانم را که می گشایم، روبه رویم دیواری است به بلندای ناامیدی و روزهایم خاکستری ترین خاک ها را بر سر ثانیه هایش آوار می کند.
در خود می پیچم و بغض می کنم. چون درختی شده ام که تبر بر شاخسار خویش فرود می آورد و نفس در گلوی ریشه هایش به تنگ آمده است.
بار الها بر محمد و آلش درود فرست، و فایده و برکت این ابرها را بر ما سرازیر کن، و آزار و زیانش را از ما بگردان، و به آن بر ما آفتى مرسان، و بر معیشتمان آسیبى نفرست. خداوندا خشکى سرزمینهاى ما را به سقایت خود برطرف کن، و وسوسه قلوبمان را به رزق خود بیرون فرما...

چگونه فراموشت کنم با اینکه تو همیشه به یاد منى و چگونه از یاد تو بیرون روم با اینکه تو همیشه مراقب من هستى خدایامن به ذیل کرمت دست انداختم و براى دریافت عطاهایت دامن آرزویم را گسترده ام پس مرا بوسیله یگانگى خالص خود خالص گردان و از زمره بندگان برگزیده ات قرارم ده اى که هر گریخته اى به او پناه برد و هر جوینده اى به او امید دارد اى بهترین مایه امید...
کاش فرو نریزد
دیوار امیدم را میگویم
که اگر فرو بریزد من باز در ویرانه ها چگونه پیدایش کنم
امیدم را می گویم
.gif)
حمد خدائى را که اوّل همه آثار هستى اوست و قبل از او اوّلى نبوده، و آخر است بىآنکه پس از او آخرى
باشد، خدایى که دیده بینندگان از دیدنش قاصر، و اندیشه
و فهم وصف کنندگان از وصفش عاجز است. به دست قدرتش آفریدگان را ایجاد کرد،
و آنان را براساس اراده خود صورت بخشید، آنگاه همه را در راه اراده خود راهى نمود،
و در مسیر محبت و عشق به خود برانگیخت، موجودات هستى از حدودى که
براى آنان معین فرموده قدمى پیش و پس نتوانند نهاد، و براى هر یک از آنان
روزى معلوم و قسمت شدهاى از باب لطف قرار داد...

پروردگارا، اى نهایت مطلب حاجات، و اى کسى که رسیدن به تمام خواستهها در دست توست، و اى آن که نعمتهایت را به بها نمىفروشى، و اى کسى که عطاهایت را به کدورت منّت آلوده نمىسازى، و اى که به تو بىنیاز شوند، و از تو بىنیاز نباشند.

وقتی تو نیستی،
خورشید تابناک،
شاید دگر درخشش خود را،
و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد میبرد.
و هر گیاه،
از رویش نباتی خود،
بیگانه می شود.
و آن پرنده ای،
کز شاخه انار پریده،
پرواز را،
هر چند پر گشوده،
- فراموش میکند .
آن برگ زرد بید که با باد،
تا سطح رود قصد سفر داشت .
قانون جذب و جاذبه را در بسیط خاک
مخدوش می کند .
آنگاه،
نیروی بس شگرف،
مبهم،
نامرئی،
نور حیات را،
در هر چه هست و نیست،
خاموش می کند

ای کسى که خواهنده اش را دست خالى باز نگرداند و آرزومندش را نومید نسازد اى که درگاه او به روى خوانندگانش باز و پرده اش براى امیدوار به او بالا زده است از تو خواهم به بزرگواریت که بر من بخشى از عطاى خویش به حدى که دیده ام بدان روشن گردد و از امیدت بدان مقدار که خاطرم اطمینان یابد و از یقین بدان اندازه که پیش آمدهاى ناگوار دنیا بر من آسان گردد و بوسیله آن پرده هاى سیاه کوردلى از دیده دل دور شود به رحمتت اى مهربانترین مهربانان

از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
کوچک باش و عاشق.. که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران. زلال که باشى، آسمان در توست
نلسون ماندلا

پشت کدامین لحظه بن بست جا ماندی تا ببینی کسی اینجا می خواست در تنهایی خویش آسمانش را باتو قسمت کند؟؟؟؟
وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود که حتی تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد....
هیچ کس ندانست در بی پناهی شبهای بی ستاره ام
چقدر لبان و قلبم پر از ستاره و دوستت دارم بود.....
و من چقدر بر حقیقی بودنش برخود میبالیدم....
اما..............
شاید که دیگر مهم نیست
که از تو گلایه کنم...... دیگر از خدایم هم نخواهم پرسید
که چرا سهم من از این همه سکوت و گذشت و عشقی بی آلایش
فقط انتظار بود وانتظار...
من میروم تا در پس ستارگان خاموش خویش گم شوم
بی آنکه تو را در آسمان کوچکم گم کنم.......
و دیگر هرگز از تو نخواهم پرسید که چــــــــــــرا وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود که حتی تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد ...؟؟؟؟؟؟؟؟
«یلدا» واژهایست به معنای «تولد» برگرفته از زبان سریانی که از شاخههای متداول زبان آرامی است. زبان «آرامی» یکی از زبانهای رایج در منطقه خاورمیانه بودهاست. برخی بر این عقیدهاند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبایی از راست به چپ نوشته میشده، وارد زبان پارسی شدهاست.
واژه «یلدا» به معنای «زایش زادروز» و تولد است. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر میشوند و تابش نور ایزدی افزونی مییابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید میخواندند و برای آن جشن بزرگی برپا میکردند و از این رو به دهمین ماه سال دی (به معنای روز) میگفتند که ماه تولد خورشید بود

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
*
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!
