حضرت فاطمه(س)، در آستانه طلوع فجر روز جمعه، بیستم جمادی الثانی سال پنجم بعثت، مکه معظمه را به نور دیده خویش منور ساخته و پا به عرصه وجود نهاد.
ایشان در سن حدود هشت سالگی همراه علی(ع) به مدینه مهاجرت کرد و در سال دوم هجرت، در آغاز ماه ذیحجه، با علی(ع) ازدواج کرد و دارای پنج فرزند به نامهای حسن، حسین، زینب، ام کلثوم و محسن(ع) گردید.
ایشان بین نماز مغرب و عشا، در 13 یا 15 جمادی الاول، یا سوم جمادیالثانی سال 11 هجرى، در سن 18 سالگی در مدینه به شهادت رسید.
برای حضرت، 22 لقب و اسم شمرده شده است که به برخی از آنها اشاره میشود:
فاطمه، بتول، زهرا، سیده، عذرا، حوراء، طاهره، راضیه، زکیه، مرضیه، محدثه، صدیقه، هانیه، رضیه، انسیه.
مهریه حضرت زهرا(س)، «مهر السنّه» بوده است یعنی حدود 500 درهم نقره.
حضرت، جهیزیه مختصر و سادهای داشتهاند که تمام ظروف آن از سفال بوده است؛ لذا پیامبر فرمودند: «خدایا! به زندگی قومی که گرانمایهترین ظروفشان از سفال است برکت بده!»
حضرت رضا(ع) در مورد راز نامگذاری حضرت زهرا به فاطمه(س) فرمود: از پدرانم از رسول خدا نقل شده که فرمود: «من از این رو دخترم را فاطمه(س) نامیدم که خداوند فاطمه(س) و هرکس را که او را دوست دارد، از آتش دوزخ دور سازد»
![]()
تو را سپاس که معرفتت را به من عطا کردى. تو را سپاس که هرگاه صدایت زدم، پاسخ دادی به من منی که خود در اجابت دعوتهای تو، سست و کاهلم .از تو... تویی که در تمام لحظات با منی و در همهجا، حضور دارى... هرگاه اراده کنم، صدایم را میشنوى، سخنانم را گوش فرامیدهی و احوالم را میبینى. معبود و نجاتدهنده ای که هرگز به خواب نمیرود، هرگز نمیمیرد، هرگز فراموش نمیکند، هرگز دچار اشتباه نمیشود و هرگز در امور بندگانش اهمال نمیورزد.
خدایا! بهسوی تو آمدهام تا وعدهات را محقق کنی و از سر تقصیرات منی که همواره به تو امید داشته ام، بگذرى.
«أَیْنَ فَرَجُکَ الْقَرِیب».
کجاست گشایش نزدیک تو؟ کجاست فریادرسی بی درنگ تو؟ کجاست پیروزی عنقریبت؟ کجاست رحمت فراگیرت؟ کجاست عطای بیشمارت؟... کجاست موهبت عالیقدر تو و فضل عظیمت و منّتِ بزرگی که بر سرم خواهی نهاد؟ کجاست آن همه لطف و مهری که از گذشته همواره داشته اى؟
می خواهم پست بهاری بگذارم می خواهم از زمین وزمان بگویم از شکوفه های گل بهی درخت به پشت پنجره ام که چطور خودنمایی می کنند از شکوفه های سپید درختهای بادام توی حیاط بگویم اما چه کنم چه کنم که من هنوز زمستانی ام چکمه های سنگین زمستان ستمگر راه نفسم راه بسته من هنوز در اسارتم تمام تنم یخزده من به اندازه تمام واژه های زمین دلتنگ بهارم دلتنگ بهار وجودم ...همه جا بهار شده به هر کوی وبرزنی که سر می زنم نشانی از بهار می بینم همه ساقه های خشک همه چوبهای بی نفس همه سبز شدن همه نفس می کشن همه تسبیح می گویندهمه و همه الا من الا من که در جستجوی بهار به تمام سلولهای تنم سر زده ام اما خبری نیست انگار که زمستان قطبی وجود من تمامی ندارد ای الهه خوبی ها وپاکی ها می دانم مرا به اندازه درخت به وبادام دوست نداری می دانم حتی از چمن های سبز باغچه بی ارزشترم می دانم گناهکارم می دانم که کم ناسپاسی نکرده ام می دانم همین الان هم در غایت نا سپاسی ام اما تو ببخش می دانم دل شکسته ام اما تو دلم را نشکن در این بهار زیبا که به همه چیز روح داده ای که همه در حال تسبیح توانند مگذار که دلم در زمستان بی مهری بمیرد مگذار که باز هم در برهوت خشک وجودم بدنبال بهار باشم با نسیمی بهار را به وجودم بوزان و بهاری ام کن تا بهارانه هایم همه در تسبیح تو باشد تا ناسپاس نباشم که سخت شرمنده ام از این همه ناسپاسی نا خواسته .
پی نوشت .با عرض پوزش از تمامی دوستان بهاریم چه کنم که من سخت زمستانی ام.
