اینک دومین یلدایی است که با شما هستم و در کنار شما شادیها وغمهایم را جار میزنم اول از همه از خدای بزرگم سپاسگذاری می کنم به خاطر اینکه هستم و به خاطر همه ی چیزهای خوبی که در این سی و هشت سال سر راهم قرار داده .جه بسا مواردی بوده که از کنارشان به سختی گذشتم ویا چشمهایم را بسته ام .اما همه حکمت و تدبیر خدای بزرگم بوده .خدایی که هیچ وقت فکر نکردم و نمی کنم که دوستم نداشته و ندارد و همیشه در تنهاترین لحظاتم از اینکه حامی بزرگ و قدرتمندی داشته ودارم به خودم می بالم و شادم .دوم از خانواده ومادر خوبم سپاسگذارم که حتما سی و هشت سال پیش در چنین شبی کاسه وکوزه شب چله شان را بر هم زده ام وراهی زایشگاهشان کرده ام وتا پاسی از نیمه شب و شاید هم صبح وجود عزیز ونازنینش را اکنده از درد کرده ام ودر آغاز اولین روز سرد زمستان با گریه های بی وقفه ام گوششان را آزرده ام .ببخشم وبگذار که بودنت همیشه بر سر این کودک یلدایی سایه افکند که بی سایه تو هیچ هیچم و سوم باز هم خدا را سپاسگذارم به خاطر وجود نازنین همسر مهربانی که وجودم را تلخیهایم را اشکهایم را تحمل می کند ودم نمی زند .خدا می داند همیشه از اینکه در کنارش هستم احساس شادی می کنم و هر بار به خاطر داشتنش هزاران بار معبودم را سپاسگذارم .سپاس...سپاس ...سپاس و دیگر هیچ.
به شکر باریتعالی در سالی که گذشت جز چند نقطه تاریک که به آسانی می نوان از کنارشان گذشت حادثه مهمی در زندگیم رخ نداد .شاید بدترین و غم انگیزترینشان عمل میکروی ناموفق من بود که رویاهای من وهمسرم را نابود کرد وتا مدتی اشک را میهمان چشمانم نمودحتی الان هم بعد ازگذشت چند ماه با یادآوری آن لحظه ها نم اشکی چشمهایم را مرطوب می کند و حالم را دگرگون و حکمت خدا بازهم دوباره ودوباره به فکرم وامیدارد که چرا؟چرا؟چرا؟
در این سالهای ناباروری که تنها تمرکزم بر روی مشکلم بوده خصوصا در این دو سال اخیر که با شدت وحدت پیگری کردم و هر چه بیشتر پیگیری کردم کمتر نتیجه گرفتم تمام زندگیم تحت الشعاع این مشکل قرار گرفته و حتی از خودم وسلامتی خودم هم فاصله گرفته ام .روزهایم سریعتر ازآنچه فکرش را بکنید میگذرد و یکنواختی آنها بیشتر کسلم می کند .بارها وبارها تصمیم گرفتم تغییری در زندگیم بدهم اما انگار نمی شود که نمی شود انگار با افسردگی فاصله ای ندارم شاید هم افسرده شدم و خودم خبر ندارم این روزها تصمیم گرفتم برنامه ای تنظیم کنم برای گذران این روزهای زودگذر برنامه ای که شاید با تغییری هر چند اندک به زندگیم سختی نبودن کودکی را در کنارم برایم آسانتر کند اول از همه تصمیم گرفتم داروهای گیاهی را هم امتحان کنم که اگر سودی نداشته باشد که دارد حتما ضرری ندارد دوم حتما هر روز علاوه بر کارهای روزمره خانه که مجبور به انجامش هستم یه کار دیگه هم بکنم مثلا تمیز کردن یه قسمت از منزل که شاید لازم وضروری نباشد ویا دوخت ودوز یا تغییر دکوراسیون ووو.
سوم اینکه به سلامتی خودم وآراسته بودنم بیشتر اهمیت بدهم .می دونم که نمی تونم ورزش کنم اما سعی خودم را بکنم حتی با پیاده روی و قدم زدن در حیاط در ضمن یه گوشه چشمی هم به وزنم داشته باشم .حتما هر روز یه چند آیه قران ویا دعا بخوانم که از نظر روحی هم به آرامش برسم .شبها سعی کنم یه دمنوش گیاهی مفید برای خودم وهمسرم تهیه کنم .
امیدوارم با این برنامه بتونم یه تغییر هر چند کوچولو در روند زندگیم به وجود بیاورم وگامی باشد در جهت رسیدن به کمال سلامت جسم وروح .
سعی می کنم این موارد را از فردا که تولدم هم هست اجرا کنم واین راهکار را هدیه ای می دانم به خودم . امیدوارم که بتوانم به قولهاییکه به کودک یلدایی درونم دادم عمل کنم .
به امید روزهای بهتر

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را
باید جشن گرفت
یلدایتان مبارک.
صدای ارتعاش گوشی موبایل حاکی از این بود که کسی قصد دارد خواب بعد از ظهرمان را خراب کند . انگار صدایش داشت مغزم را می خورد دوباره غلت میزنم به همسرم که کنارم خوابیده نگاه می کنم قصد جواب دادن ندارد کلافه شده ام می چرخم نگاهم به ساعت دیواری می افتد ساعت چند دقیقه به پنج غروب را نشان میدهد انگار چیزی یادم امده باشد من قول داده ام به کی؟نمی دانم شاید به خودم که این دهه ماه محرم نماز مغرب و عشا را بروم مسجد تا امروز رفته ام عجب مزاحم به موقعی بلند میشوم این اولین گام است برای پا گذاشتن روی شیطان نفس خودم را از زیر لحاف پشم شیشه بیرون می کشم باید ضربتی عمل کنم چند دقیقه دیگر بیشتر به اذان نمانده ومن به خودم قول داده ام احساس تشنگی می کنم ولی وقت ندارم مقدمات وضو را انجام میدهم فکر می کنم طاهر نشده ام دوباره وسه باره وجود شیطان را در کنارم حس می کنم وقت کمی باقی مانده به شیطان کم محلی می کنم اولین مشت اب خنک خواب را از وجودم میزداید قطرات اب وضو روی لبهایم می ریزد چه احساس خوبی................یادم باشد اب بخورم قبل از رفتن به مسجد ..............سریع لباس میپوشم وراه می افتم یادم می افتد باید کتری آبجوش را بگذارم روی گاز شاید همسرم بیدار شود وبخواهد چای بخورد دوباره بر می گردم کتری را میگذارم شیطان پا به پایم میاید نیش خندش را می بینم وسنگینی حضورش را احساس می کنم بازهم بی اعتنا از کنارش میگذرم کفش هایم را میپوشم ومیروم بیرون ریه هایم را از هوای سرد پر می کنم چه احساس خوبی..............له شدن شیطان را زیر قدمهایم احساس می کنم تا مسجد یه خیابان مانده و صدای مناجات قبل از اذان شنیده میشود و گوشم را مینوازد ..............هنوز به مسجد نرسیده ام ...............چقدر تشنه ام ................آخرین تلاشهای مذبوحانه شیطان.....................می گویم دیدی یادم رفت اب بخورم ...............شیطان روبرویم ایستاده ونیشخند میزند ................اینهم کار شیطان بود که یادم رفت آب بخورم که در تمام نماز به یاد آب باشم ..............نیشخندش را با پوزخندی پاسخ میدهم تشنگی درنماز مرا یاد تشنگی ابا عبدالله می اندازد در روز عاشورا پس زیاد هم بد نیست ...................دیدی شکست خوردی ..................دیدی شکستت دادم رانده شده ..................صدای الله اکبر بلند میشود ومن قدم در مسجد میگذارم در صف دوم مسجد می ایستم چه حس خوبی ..................حس خوب پیروزی ....................به قولم وفا کرده بودم به قولی که به خودم داده بودم...............شیطان اجازه ورود به مسجد را ندارد نماز شروع میشود از تشنگی خبری نیست ......................نماز به پایان میرسد و سینی های پر از فنجانهای چای در مسجد دست به دست می چرخند یک فنجان بر میدارم وبا بوی بهشت سیراب میشوم
گُر می گیری، گرمت می شود، گرما زیر پوستت می پیچد و تو سوختن را در سلول های احساست، حس می کنی. دماسنج دلت را که نگاه کنی، گرمای وجودت دستت می آید. انگار در اجاق رگ هایت هیزم می سوزانند. گرما بالاتر از حدّی است که برف چشم هایت را آب نکند و سماور هیئت ها را به جوش نیاورد. گرما بالاتر از حدّی است که زیر دیگ های نذری را روشن نکند.
داغ می شوی. محرم هنوز سوژه داغی است. نفس هایش گرم و عطرآگین است. انگار در ریه هایش اسپند و عود می سوزانند. هر سال صدای گام هایش، کوچه ها و خانه ها را هوایی می کند و با اولین دق البابش، در به رویش می گشایند و این گونه، عطر نفس هایش در پیراهن شهر می پیچد.
محرم، سیاه پوش داغی سترگ، از راه می رسد، داغی مثل آه بلند فرات و گلوی سوخته خورشید، مثل مجمر چشم هایی نگران و عطش هایی سربریده.
شانه های درختان باغچه تکان می خورد. گل ها لب به مرثیه می گشایند و نغمه های معطرشان تا هفت کوچه می پیچد.
کربلا، بذری است پاشیده در زمین محرم؛ بذری که پوسته اش را شکافته و آن قدر ریشه کرده و قد کشیده که شاخه هایش روی دیوار هر خانه ای به چشم می خورد و میوه هایش را هر سال اهالی خانه دستچین می کنند، میوه هایی که طعم داغش، دهانت را می سوزاند. درختی که ریشه هایش داغ نوشیده است و شاخه هایش گرمای دو آفتاب را در سلول هایش ریخته و در آوندهایش عطش جریان دارد، باید میوه ای بدهد که طعم عطش و آفتاب داشته باشد