﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>تقدیر شیرین</title>
    <description>mahtabasemani's description</description>
    <link>http://mahtabasemani.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مهتاب اسمانی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 19 May 2012 11:50:18 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>طعم خوش</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;زندگی طعم خوشی داشت اگر مادر بود.&lt;/span&gt;..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://www.up.vatandownload.com/images/l223zw84my276s8dltr2.jpg" alt="" width="402" height="500" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahtabasemani.persianblog.ir/post/187</link>
      <author>مهتاب اسمانی</author>
      <comments>http://mahtabasemani.persianblog.ir/comments/337243/9467514/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-337243.post-9467514</guid>
      <pubDate>Sat, 19 May 2012 11:50:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هستم اگر میروم</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;انا لله وانا الیه راجعون .....................هستم اگر میروم ...............گر نروم نیستم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;سلام دوستان ........................مادرم برای همیشه خاموش شد با آرزویی بر دل مانده ..................آرزوی بچه دار شدن من &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;مادرم 2 روز بعد از عمل تراکستومی بر اثر ایست قلبی درگذشت و روح پاکش در روز شهادت حضرت فاطمه به آسمان پر کشید &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;از همه دوستانی که نگرانم بودند معذرت میخوام زودتر نمی تونستم بیام .................... بعد ار مراسم شب هفت برگشتیم سیرجان والان در خدمت شما هستم&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;امیدوارم که با قرائت فاتحه ای روحش را قرین رحمت سازید&lt;/span&gt; .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahtabasemani.persianblog.ir/post/186</link>
      <author>مهتاب اسمانی</author>
      <comments>http://mahtabasemani.persianblog.ir/comments/337243/9257773/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-337243.post-9257773</guid>
      <pubDate>Thu, 12 Apr 2012 05:59:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>همیشه در پناه تو</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #008080; font-size: medium;"&gt;امشب بازهم نشستم و دوباره ودوباره سریال در پناه تو&amp;nbsp; را با ولع تماشا کردم و دوباره برگشتم به دهه هفتاد&amp;nbsp; شاید یاداوری این سریال برای کسانی که هم سن وسال من یا بیشتر هستند زنده کننده خاطرات خوشایندی باشد خاطراتی که شاید لبخندی هر چند کمرنگ را روی لبانشان به ارمغان بیاورد.یادم میاید اونوقتها تازه ازدواج کرده &amp;nbsp;بودیم و کادوی خانواده ی همسرم به ما یک دستگاه تلویزیون رنگی بود اینو میگم به خاطر اینکه اونوقتها همه مردم مثل الان تلویزیون رنگی نداشتند ............یادم میاید که خواهرزاده ام که چند سالی از من کوچکتر بود با ولع خاصی از من می پرسید که چشمهای مریم بازیگر اصلی سریال در پناه تو چه رنگیه؟ ودوباره خودش می گفت که همکلاسیش گفته سبزه (خواهرزاده ا م &amp;nbsp;تلویزیون رنگی نداشتند) ومن هم بی تفاوت پاسخ می دادم ...........آره &amp;nbsp;انگار سبزه ...............اونوقت ها &amp;nbsp;من تازه ازدواج کرده بودم&amp;nbsp; وعاشق همسرم بودم و تنها چیزی که توی این سریال منو جذب می کرد عشق پاک محمد منصوری هنر پیشه نقش اول این سریال با بازی حسن جوهر چی بود و تنها چیزی که شاید اصلا بهش فکر نکرده بودم چشمهای سبز مریم افشار با بازی لعیا زنگنه بود و اما حالا بعد از گذشت این همه سال من دوباره دارم در پناه تو می بینم&amp;nbsp; واین بار با دیدی متفاوت ..............اونوقتها که سریال در پناه تو را می دیدم &amp;nbsp;موضوع نازایی مریم اصلا برام مهم نبود ..........اصلا تنها چیزی که بهش فکر نمی کردم این بود که روزی با همان مشکل مریم دست وپنجه نرم کنم............اونروزها فقط وفقط رسیدن محمد منصوری به مریم افشار برام مهم بود ولا غیر و اما امروز ...........امروز که تمام دغدغه ها .........اضطرابها و عصبی شدنهای مریم افشار را به وضوع در طی سالها در خودم دیدم واحساس کردم تازه دارم باورش می کنم ...تازه دارم باور می کنم چیزی رو که فراتر از عشق بود ومن نفهمیدم ...اون سالها من نفهمیدم که مریم افشار چطور در پناه تو وبا امید به تو به آرامش رسید&amp;nbsp; وتمام دغدغه ها وتشویش هایش را در کنار همسری که فقط او را می دید نه عیبش را ونه نازایی اش را ونه ...به دست فراموشی سپرد . میدانم بازهم فردا شب وشبهای دیگر هم دوباره در پناه تو میبینم&amp;nbsp; وباز هم با دیدن چشمهای نگران وقلب مضطرب مریم افشار نگران میشوم و با دیدن اشکهای او اشک میریزم .............این بار نه برای مریم که برای خودم وبرای دغدغه های خودم&amp;nbsp; ودوباره مثل همیشه در پناه تو به آرامش میرسم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پی نوشت:سریال در پناه تو کاری از حمید لبخنده که این شبها ساعت 11:45 دقیقه از شبکه 2 پخش میشود(ببینید ضرر ندارد) &lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahtabasemani.persianblog.ir/post/185</link>
      <author>مهتاب اسمانی</author>
      <comments>http://mahtabasemani.persianblog.ir/comments/337243/8733508/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-337243.post-8733508</guid>
      <pubDate>Sun, 15 Jan 2012 13:14:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کودک یلدایی-هدیه ای به خودم</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #008000; font-family: 'arial black', 'avant garde'; font-size: medium;"&gt;اینک دومین یلدایی است که با شما هستم و در کنار شما شادیها وغمهایم را جار میزنم اول از همه از خدای بزرگم سپاسگذاری می کنم به خاطر اینکه هستم و به خاطر همه ی چیزهای خوبی که در این سی و هشت سال سر راهم قرار داده .جه بسا مواردی بوده که از کنارشان به سختی گذشتم ویا چشمهایم را بسته ام .اما همه حکمت و تدبیر خدای بزرگم بوده .خدایی که هیچ وقت فکر نکردم و نمی کنم که دوستم نداشته و ندارد و همیشه در تنهاترین لحظاتم از اینکه حامی بزرگ و قدرتمندی داشته ودارم به خودم می بالم و شادم .دوم از خانواده ومادر خوبم سپاسگذارم که حتما سی و هشت سال پیش در چنین شبی کاسه وکوزه شب چله شان را بر هم زده ام وراهی زایشگاهشان کرده ام وتا پاسی از نیمه شب و شاید هم صبح وجود عزیز ونازنینش را اکنده از درد کرده ام ودر آغاز اولین روز سرد زمستان با گریه های بی وقفه ام گوششان را آزرده ام .ببخشم وبگذار که بودنت همیشه بر سر این کودک یلدایی سایه افکند که بی سایه تو هیچ هیچم و سوم باز هم خدا را سپاسگذارم به خاطر وجود نازنین همسر مهربانی که وجودم را تلخیهایم را اشکهایم را تحمل می کند ودم نمی زند .خدا می داند همیشه از اینکه در کنارش هستم احساس شادی می کنم و هر بار به خاطر داشتنش هزاران بار معبودم را سپاسگذارم .سپاس...سپاس ...سپاس و دیگر هیچ.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #008000; font-family: 'arial black', 'avant garde'; font-size: medium;"&gt;به شکر باریتعالی در سالی که گذشت جز چند نقطه تاریک که به آسانی می نوان از کنارشان گذشت حادثه مهمی در زندگیم رخ نداد .شاید بدترین و غم انگیزترینشان عمل میکروی ناموفق من بود که رویاهای من وهمسرم را نابود کرد وتا مدتی اشک را میهمان چشمانم نمودحتی الان هم بعد ازگذشت چند ماه با یادآوری آن لحظه ها نم اشکی چشمهایم را مرطوب می کند و حالم را دگرگون و حکمت خدا بازهم دوباره ودوباره به فکرم وامیدارد که چرا؟چرا؟چرا؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #008000; font-family: 'arial black', 'avant garde'; font-size: medium;"&gt;در این سالهای ناباروری که تنها تمرکزم بر روی مشکلم بوده خصوصا در این دو سال اخیر که با شدت وحدت پیگری کردم و هر چه بیشتر پیگیری کردم کمتر نتیجه گرفتم تمام زندگیم تحت الشعاع این مشکل قرار گرفته و حتی از خودم وسلامتی خودم هم فاصله گرفته ام .روزهایم سریعتر ازآنچه فکرش را بکنید میگذرد و یکنواختی آنها بیشتر کسلم می کند .بارها وبارها تصمیم گرفتم تغییری در زندگیم بدهم اما انگار نمی شود که نمی شود انگار با افسردگی فاصله ای ندارم شاید هم افسرده شدم و خودم خبر ندارم این روزها تصمیم گرفتم برنامه ای تنظیم کنم برای گذران این روزهای زودگذر برنامه ای که شاید با تغییری هر چند اندک به زندگیم سختی نبودن کودکی را در کنارم برایم آسانتر کند اول از همه تصمیم گرفتم داروهای گیاهی را هم امتحان &amp;nbsp;کنم که&amp;nbsp; اگر سودی نداشته باشد که دارد حتما ضرری ندارد دوم حتما هر روز علاوه بر کارهای روزمره خانه که مجبور به انجامش هستم یه کار دیگه هم بکنم مثلا تمیز کردن یه قسمت از منزل که شاید لازم وضروری نباشد ویا دوخت ودوز یا تغییر دکوراسیون ووو.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #008000; font-family: 'arial black', 'avant garde'; font-size: medium;"&gt;سوم اینکه به سلامتی خودم وآراسته بودنم بیشتر اهمیت بدهم .می دونم که نمی تونم ورزش کنم اما سعی خودم را بکنم حتی با پیاده روی و قدم زدن در حیاط در ضمن یه گوشه چشمی هم به وزنم داشته باشم .حتما هر روز یه چند آیه قران ویا دعا بخوانم که از نظر روحی هم به آرامش برسم .شبها سعی کنم یه دمنوش گیاهی مفید برای خودم وهمسرم تهیه کنم .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #008000; font-family: 'arial black', 'avant garde'; font-size: medium;"&gt;امیدوارم با این برنامه بتونم یه تغییر هر چند کوچولو در روند زندگیم به وجود بیاورم وگامی باشد در جهت رسیدن به کمال سلامت جسم وروح .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #008000; font-family: 'arial black', 'avant garde'; font-size: medium;"&gt;سعی می کنم این موارد را از فردا که تولدم هم هست اجرا کنم واین راهکار را هدیه ای می دانم به خودم . امیدوارم که بتوانم به قولهاییکه به کودک یلدایی درونم دادم عمل کنم .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #008000; font-family: 'arial black', 'avant garde'; font-size: medium;"&gt;به امید روزهای بهتر&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahtabasemani.persianblog.ir/post/184</link>
      <author>مهتاب اسمانی</author>
      <comments>http://mahtabasemani.persianblog.ir/comments/337243/8572836/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-337243.post-8572836</guid>
      <pubDate>Wed, 21 Dec 2011 12:17:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من متولد یلدایم 2</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://www.theiraniandream.net/wp-content/uploads/2011/12/yalda-02-e1323731225327.jpg" alt="" width="400" height="357" /&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-family: 'arial black', 'avant garde'; font-size: medium;"&gt;یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را&lt;br /&gt; باید جشن گرفت&lt;br /&gt; یلدایتان مبارک.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahtabasemani.persianblog.ir/post/183</link>
      <author>مهتاب اسمانی</author>
      <comments>http://mahtabasemani.persianblog.ir/comments/337243/8566162/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-337243.post-8566162</guid>
      <pubDate>Tue, 20 Dec 2011 12:55:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دلنوشته-یک فنجان بوی بهشت</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #99cc00;"&gt;صدای ارتعاش گوشی موبایل حاکی از این بود که کسی قصد دارد خواب بعد از ظهرمان را خراب کند . انگار صدایش داشت مغزم را می خورد دوباره غلت میزنم به همسرم که کنارم خوابیده نگاه می کنم قصد جواب دادن ندارد کلافه شده ام می چرخم نگاهم به ساعت دیواری می افتد ساعت چند دقیقه به پنج غروب را نشان میدهد انگار چیزی یادم امده باشد من قول داده ام به کی؟نمی دانم شاید به خودم که این دهه ماه محرم نماز مغرب و عشا را بروم مسجد تا امروز رفته ام عجب مزاحم به موقعی بلند میشوم این اولین گام است برای پا گذاشتن روی شیطان نفس خودم را از زیر لحاف پشم شیشه بیرون می کشم باید ضربتی عمل کنم چند دقیقه دیگر بیشتر به اذان نمانده ومن به خودم قول داده ام احساس تشنگی می کنم ولی وقت ندارم مقدمات وضو را انجام میدهم فکر می کنم طاهر نشده ام دوباره وسه باره وجود شیطان را در کنارم حس می کنم وقت کمی باقی مانده به شیطان کم محلی می کنم اولین مشت اب خنک خواب را از وجودم میزداید قطرات اب وضو روی لبهایم می ریزد چه احساس خوبی................یادم باشد اب بخورم قبل از رفتن به مسجد ..............سریع لباس میپوشم وراه می افتم یادم می افتد باید کتری آبجوش را بگذارم روی گاز شاید همسرم بیدار شود وبخواهد چای بخورد دوباره بر می گردم کتری را میگذارم شیطان پا به پایم میاید نیش خندش را می بینم وسنگینی حضورش را احساس می کنم بازهم بی اعتنا از کنارش میگذرم کفش هایم را میپوشم ومیروم بیرون ریه هایم را از هوای سرد پر می کنم چه احساس خوبی..............له شدن شیطان را زیر قدمهایم احساس می کنم تا مسجد یه خیابان مانده و صدای مناجات قبل از اذان شنیده میشود و گوشم را مینوازد ..............هنوز به مسجد نرسیده ام ...............چقدر تشنه ام ................آخرین تلاشهای مذبوحانه شیطان.....................می گویم دیدی یادم رفت اب بخورم ...............شیطان روبرویم ایستاده ونیشخند میزند ................اینهم کار شیطان بود که یادم رفت آب بخورم که در تمام نماز به یاد آب باشم ..............نیشخندش را با پوزخندی پاسخ میدهم تشنگی درنماز مرا یاد تشنگی ابا عبدالله می اندازد در روز عاشورا پس زیاد هم بد نیست ...................دیدی شکست خوردی ..................دیدی شکستت دادم رانده شده ..................صدای الله اکبر بلند میشود ومن قدم در مسجد میگذارم در صف دوم مسجد می ایستم چه حس خوبی ..................حس خوب پیروزی ....................به قولم وفا کرده بودم به قولی که به خودم داده بودم...............شیطان اجازه ورود به مسجد را ندارد نماز شروع میشود از تشنگی خبری نیست ......................نماز به پایان میرسد و سینی های پر از فنجانهای چای در مسجد دست به دست می چرخند یک فنجان بر میدارم وبا بوی بهشت سیراب میشوم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahtabasemani.persianblog.ir/post/182</link>
      <author>مهتاب اسمانی</author>
      <comments>http://mahtabasemani.persianblog.ir/comments/337243/8452708/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-337243.post-8452708</guid>
      <pubDate>Fri, 02 Dec 2011 09:14:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>طعم عطش و آفتاب</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000; background-color: #00ff00; font-size: medium; font-family: 'arial', 'helvetica', sans-serif;"&gt;گُر می گیری، گرمت می شود، گرما زیر پوستت می پیچد و تو سوختن را در سلول های احساست، حس می کنی. دماسنج دلت را که نگاه کنی، گرمای وجودت دستت می آید. انگار در اجاق رگ هایت هیزم می سوزانند. گرما بالاتر از حدّی است که برف چشم هایت را آب نکند و سماور هیئت ها را به جوش نیاورد. گرما بالاتر از حدّی است که زیر دیگ های نذری را روشن نکند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000; background-color: #00ff00; font-size: medium; font-family: 'arial', 'helvetica', sans-serif;"&gt;داغ می شوی. محرم هنوز سوژه داغی است. نفس هایش گرم و عطرآگین است. انگار در ریه هایش اسپند و عود می سوزانند. هر سال صدای گام هایش، کوچه ها و خانه ها را هوایی می کند و با اولین دق البابش، در به رویش می گشایند و این گونه، عطر نفس هایش در پیراهن شهر می پیچد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000; background-color: #00ff00; font-size: medium; font-family: 'arial', 'helvetica', sans-serif;"&gt;محرم، سیاه پوش داغی سترگ، از راه می رسد، داغی مثل آه بلند فرات و گلوی سوخته خورشید، مثل مجمر چشم هایی نگران و عطش هایی سربریده.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000; background-color: #00ff00; font-size: medium; font-family: 'arial', 'helvetica', sans-serif;"&gt;شانه های درختان باغچه تکان می خورد. گل ها لب به مرثیه می گشایند و نغمه های معطرشان تا هفت کوچه می پیچد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #ff0000; background-color: #00ff00; font-size: medium; font-family: 'arial', 'helvetica', sans-serif;"&gt;کربلا، بذری است پاشیده در زمین محرم؛ بذری که پوسته اش را شکافته و آن قدر ریشه کرده و قد کشیده که شاخه هایش روی دیوار هر خانه ای به چشم می خورد و میوه هایش را هر سال اهالی خانه دستچین می کنند، میوه هایی که طعم داغش، دهانت را می سوزاند. درختی که ریشه هایش داغ نوشیده است و شاخه هایش گرمای دو آفتاب را در سلول هایش ریخته و در آوندهایش عطش جریان دارد، باید میوه ای بدهد که طعم عطش و آفتاب داشته باشد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahtabasemani.persianblog.ir/post/177</link>
      <author>مهتاب اسمانی</author>
      <comments>http://mahtabasemani.persianblog.ir/comments/337243/8419234/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-337243.post-8419234</guid>
      <pubDate>Sun, 27 Nov 2011 09:09:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...و تو از غدیر آغاز شدی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #339966; font-size: medium;"&gt;...و تو از غدیر آغاز شدی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #339966; font-size: medium;"&gt;تو همان لحظه آغاز شدی؛ همان جایی که گرمای کویر، بند بند آدمی را تبخیر می کرد و ظهرِ بیابان، آن همه چشمان مشتاق را با حیرت می نگریست، همان جایی که حجة الوداع، رو به پایان بود و رسول مهر، دست های روشنگر پس از خویش را به کائنات نشان می داد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #339966; font-size: medium;"&gt;و تو آغاز شدی؛ اگر چه آغاز تو را پیش ترها، لیلة المبیت و خیبر گواهی داده بودند، اگر چه تو را از ازل، پابه پای محمد، رقم زده بودند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #339966; font-size: medium;"&gt;اتمام نعمت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #339966; font-size: medium;"&gt;هفت بند آسمان محکم شد؛ از آن روزی که تو بر فراز غدیر ایستادی و دستت، ستون مشیّد عرش، روبه پروردگار، بالا رفت. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #339966; font-size: medium;"&gt;تاریخ، از پیچ و خم سالیان و از پسِ خوابِ سر در گریبانش گردن کشید، تا جبل النورِ ولایت را ببیند و شانه های نخستِ امامت را بشناسد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #339966; font-size: medium;"&gt;...و خدا، با تو، با غدیرِ تو دینش را کامل کرد و نعمت هایش را بر مؤمنینِ آخرالزمان، تمام... .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #339966; font-size: medium;"&gt;در امان ولایت تو...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #339966; font-size: medium;"&gt;این ردای عصمت، این خلعت موزون امامت، چه برازنده است بر قامت خیبرشکنِ تو!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #339966; font-size: medium;"&gt;این بزم شادمانی و تبریک، این عید مودّت و سرور، چه شکوهی دارد در پای دامان تو!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #339966; font-size: medium;"&gt;آه، امیر یگانه عدالت و امانت، خوش به روزهای از این پس که به یمن تو در تقویم هستی سبز می شوند و تا قیامت از تو، با نام تو در امانِ ولایتند!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #339966; font-size: medium;"&gt;عرشیان، نام تو را دست به دست می برند و دست افشانی می کنند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #339966; font-size: medium;"&gt;گوش کن؛ رامشگرانِ ملکوت، تو را صدا می زنند: &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #339966; font-size: medium;"&gt; ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #339966; font-size: medium;"&gt; زینت تاج و نگین از گوهر والای تو...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahtabasemani.persianblog.ir/post/175</link>
      <author>مهتاب اسمانی</author>
      <comments>http://mahtabasemani.persianblog.ir/comments/337243/8334095/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-337243.post-8334095</guid>
      <pubDate>Mon, 14 Nov 2011 10:39:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نیایشهای روز عرفه</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #008000;"&gt;&amp;laquo;خداوندا! رحیما، اندوهم را برطرف گردان و پنهان کردنی های مرا بپوشان و گناهم را ببخشا، و شیطانم را از من دور فرما و ذمّه ام را از همه تکالیف و حقوقی که دارم آزاد بساز، خدای من، درجات عالیه ای را در آخرت و دنیا نصیبم فرما!&amp;raquo;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #008000;"&gt;من ای خدا، آن بنده ای هستم که او را به دعا امر فرمودی و گفتی لبیک و سعدیک. اینک منم ای پروردگار، بنده افتاده در پیشگاهت، منم آن که پشتش از بار گناهان، سنگین گشته... رحمی کن و عنایتی فرما&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahtabasemani.persianblog.ir/post/174</link>
      <author>مهتاب اسمانی</author>
      <comments>http://mahtabasemani.persianblog.ir/comments/337243/8281149/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-337243.post-8281149</guid>
      <pubDate>Sun, 06 Nov 2011 07:45:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رشته ای نور</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; background-color: #99ccff;"&gt;مرا امید لطف تو زنده می دارد؛ مرا که از عطشِ شب های شهاب باران، چون ذرّه ای ناچیز رو به خاموشی ام، ذرّه ای که تنها به نظاره نظرِ تو آتش گرفته و شعله می کشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست های خسته ام را به آسمان گره می زنم و در حلقه چشم هایِ ناباورم، تسبیح کهکشان ها می گردد. سرم به دَوَران می افتد و گونه بر خاکِ سردِ ندامت می گذارم و تو را در بند بند تنم فریاد می زنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پروردگارا! از هر طرف که گام می زنم به بن بست های کورِ دنیا می رسم؛ راهی روبروی خستگی ام باز کن که به تکرار نینجامد؛ راهی که بال های سوخته ام جسارتِ پرواز در آن را داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن قدر در امتداد سیاهی ها دست و پا زده ام که جز شب، در تنم رخنه نخواهد کرد و آسمان با همه بی کرانگی اش، بر دوشم سنگینی می کند، کوتاهیِ دست هایم به آسمان نمی رسند و صدای قاصرم دالان های پیچاپیچ آسمان را نخواهد پیمود؛ مرا از این همه پوچی و بیهودگی نجات بده که تمام امیدم به توست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رشته ای نور می خواهم که به روشنایی اش چشم هایم گشوده شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرا به حال خود وا مگذار که تنهایی، ارکان وجودم را نواخته است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://mahtabasemani.persianblog.ir/post/172</link>
      <author>مهتاب اسمانی</author>
      <comments>http://mahtabasemani.persianblog.ir/comments/337243/8028477/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-337243.post-8028477</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Sep 2011 13:32:34 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
