دل گرفتار خواهشی جانسوز
از خدا راه چاره می جویم...
آسمان همچو صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خواب است
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را بتو می بخشد
جز درک زنده بودن از تو چه می خواهد؟
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آ فتاب رابطه دارم
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست.
چه می شد خدایا...
چه می شد اگر ساحلی دور بودم
شبی با دو بازوی بگشوده خود
ترا می ربودم...ترامی ربودم