+ بهار را به وجودم بوزان - دلنوشته

می خواهم پست بهاری بگذارم می خواهم از زمین وزمان بگویم از شکوفه های گل بهی درخت به پشت پنجره ام که چطور خودنمایی می کنند از شکوفه های سپید درختهای بادام توی حیاط بگویم اما چه کنم چه کنم که من هنوز زمستانی ام چکمه های سنگین زمستان ستمگر راه نفسم راه بسته من هنوز در اسارتم تمام تنم یخزده من به اندازه تمام واژه های زمین دلتنگ بهارم دلتنگ بهار وجودم ...همه جا بهار شده به هر کوی وبرزنی که سر می زنم نشانی از بهار می بینم همه ساقه های خشک همه چوبهای بی نفس همه سبز شدن  همه نفس می کشن  همه تسبیح می گویندهمه و همه الا من الا من که در جستجوی بهار به تمام سلولهای تنم سر زده ام اما خبری نیست انگار که زمستان قطبی وجود من تمامی ندارد ای الهه خوبی ها وپاکی ها می دانم مرا به اندازه درخت به وبادام دوست نداری  می دانم حتی از چمن های سبز باغچه  بی ارزشترم می دانم گناهکارم می دانم که کم ناسپاسی نکرده ام می دانم همین الان هم در غایت نا سپاسی ام اما تو ببخش می دانم دل شکسته ام اما تو دلم را نشکن در این بهار زیبا که به همه چیز روح داده ای که همه در حال تسبیح توانند مگذار که دلم در زمستان بی مهری بمیرد مگذار که باز هم در برهوت خشک وجودم بدنبال بهار باشم با نسیمی بهار را به وجودم بوزان و بهاری ام کن تا بهارانه هایم همه در تسبیح تو باشد تا ناسپاس نباشم که سخت شرمنده ام از این همه ناسپاسی نا خواسته .

 

پی نوشت .با عرض پوزش از تمامی دوستان بهاریم چه کنم که من سخت زمستانی ام.

 

 


 

 

 

 

 

 

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٩
تگ ها: فضل


+ فضل

و معرفت یقین آکنده ام به این حقیقت که مرا جز تو خدایی نیست وتو یگانه معبود بی همتا و شریکی

خداوندا! تو گفته ای و کلام تو حق است

و وعده تو راست است که:

از فضل خدا طلب کنید

که خداوند نسیت به شما رحیم و مهربان است

و این دور از شان صفات توست و آقای من

که امر به خواستن کنی پرهیز از عطا کردن

و تو بخشنده ترینی به اهل مملکت خویش

 


نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱۱
تگ ها: فضل


+ مقدر کن - دعای عرفه

و در سـرنـوشـت خود خیر برایم مقدر کن و مقدراتت را برایم مبارک گردان تا چنان نباشم که تعجیل آنچه راتو پس انداخته ای بخواهم ونه تاخیر آنچه را تو پیش انداخته ای.

 


نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٦
تگ ها: فضل


+ فصلی دیگر از مناجات سپاسگزاران

نیکیت خیمه هایى از عزت برسرم زده و احسانهایت گردن بند هایى به گردنم انداخته که باز نشود و طوقهایى بدان آویخته که نگسلد، نعمتهاى بسیار تو زبان مرا از شمردنش ناتوان کرده و بخششهاى فراوانت خِرد و فهم مر از ادراکش کوتاه کرده تا چه رسد به پى بردن به پایانش و با این ترتیب من چگونه مى توانم تو را سپاسگزارى کنم و همان سپاسگزارى من تازه احتیاج به سپاسگزارى دیگرى دارد و هرگاه بگویم ستایش مخصوص تو است براى همین جمله لازم است دوباره بگویم ستایش مخصوص تو است خدایا چنانچه به لطف خویش ما را خوراک دادى و به پرورش خود پروریدى پس نعمتهاى فراوانت را بر ما کامل کن و ناگواریهاى سخت و بد را از ما دور کن.

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۸
تگ ها: فضل


+ فصلی از مناجات الراجین

ای که هر گاه بنده ای از او درخواست کند دهدش و هر گاه چیزی را که نزد اوست ارزو کند بدان ارزو رساندش وچون بدو رو کند به مقام قرب ونزدیکی خویشش ببرد وچون به اشکاری گناهش کند پرده بر گناهش کشد وان را بپوشاند و چون بر او توکل کند کفایتش کند وبسش باشد .خدایا کیست که بر درگاه تو بار اندازد و مهمان نوازیت خواهد وتو میهمانش نکنی وکیست که مرکب نیاز خود به دربارت خواباند وامید بخششت داشته باشد وتو احسانش نکنی .ایا خوبست که من ناامید از درگاهت بازگردم ؟با اینکه جز تو مولایی راکه به احسان نامور باشد نشناسم چگونه به جز تو امید داشته باشم با اینکه هر چه خیر است به دست توست وچگونه به جز تو ارزومند باشم با اینکه خلقت وفرمان از ان توست .ایا براستی امیدم را از تو قطع کنم با اینکه تو از فضل خویش به من عطا کردی چیزی را که من درخواست نکرده بودم...

نویسنده : مهتاب اسمانی ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٥
تگ ها: بنده و فضل و درگاه و ناامید