دلنوشته-یک فنجان بوی بهشت

صدای ارتعاش گوشی موبایل حاکی از این بود که کسی قصد دارد خواب بعد از ظهرمان را خراب کند . انگار صدایش داشت مغزم را می خورد دوباره غلت میزنم به همسرم که کنارم خوابیده نگاه می کنم قصد جواب دادن ندارد کلافه شده ام می چرخم نگاهم به ساعت دیواری می افتد ساعت چند دقیقه به پنج غروب را نشان میدهد انگار چیزی یادم امده باشد من قول داده ام به کی؟نمی دانم شاید به خودم که این دهه ماه محرم نماز مغرب و عشا را بروم مسجد تا امروز رفته ام عجب مزاحم به موقعی بلند میشوم این اولین گام است برای پا گذاشتن روی شیطان نفس خودم را از زیر لحاف پشم شیشه بیرون می کشم باید ضربتی عمل کنم چند دقیقه دیگر بیشتر به اذان نمانده ومن به خودم قول داده ام احساس تشنگی می کنم ولی وقت ندارم مقدمات وضو را انجام میدهم فکر می کنم طاهر نشده ام دوباره وسه باره وجود شیطان را در کنارم حس می کنم وقت کمی باقی مانده به شیطان کم محلی می کنم اولین مشت اب خنک خواب را از وجودم میزداید قطرات اب وضو روی لبهایم می ریزد چه احساس خوبی................یادم باشد اب بخورم قبل از رفتن به مسجد ..............سریع لباس میپوشم وراه می افتم یادم می افتد باید کتری آبجوش را بگذارم روی گاز شاید همسرم بیدار شود وبخواهد چای بخورد دوباره بر می گردم کتری را میگذارم شیطان پا به پایم میاید نیش خندش را می بینم وسنگینی حضورش را احساس می کنم بازهم بی اعتنا از کنارش میگذرم کفش هایم را میپوشم ومیروم بیرون ریه هایم را از هوای سرد پر می کنم چه احساس خوبی..............له شدن شیطان را زیر قدمهایم احساس می کنم تا مسجد یه خیابان مانده و صدای مناجات قبل از اذان شنیده میشود و گوشم را مینوازد ..............هنوز به مسجد نرسیده ام ...............چقدر تشنه ام ................آخرین تلاشهای مذبوحانه شیطان.....................می گویم دیدی یادم رفت اب بخورم ...............شیطان روبرویم ایستاده ونیشخند میزند ................اینهم کار شیطان بود که یادم رفت آب بخورم که در تمام نماز به یاد آب باشم ..............نیشخندش را با پوزخندی پاسخ میدهم تشنگی درنماز مرا یاد تشنگی ابا عبدالله می اندازد در روز عاشورا پس زیاد هم بد نیست ...................دیدی شکست خوردی ..................دیدی شکستت دادم رانده شده ..................صدای الله اکبر بلند میشود ومن قدم در مسجد میگذارم در صف دوم مسجد می ایستم چه حس خوبی ..................حس خوب پیروزی ....................به قولم وفا کرده بودم به قولی که به خودم داده بودم...............شیطان اجازه ورود به مسجد را ندارد نماز شروع میشود از تشنگی خبری نیست ......................نماز به پایان میرسد و سینی های پر از فنجانهای چای در مسجد دست به دست می چرخند یک فنجان بر میدارم وبا بوی بهشت سیراب میشوم

/ 7 نظر / 14 بازدید
نی نی مامی

سلام مهتاب جون...... وبلاگ قشنگی داری....... احساس میکنم از همه ما به خدا نزدیک تری.......ایشالله خدا هم بزودی جواب این بنده خوبشو بده......

سارا

سلام مهتابم...خوبي عزيزم.............خيلي با احساس نوشته بودي.برات خوشحالم...خوش بسعادتت كه تونستي شيطونو بروني و به نمازت برسي...كاش منم ميتونستم.......اين شيطون لعنتي خيلي موفق تره از من........خيلي وقتا نماز نميخونم......و به اصطلاح با خدا قهر ميكنم.........من چه بدبختم كه با خدا قهر ميكنم!!!!!!!

صبا

سلام عزیزم.خیلییییییییییییییی به یادت بودم ودعات کردم.به روزم

نانیا

سلام مهتاب جونم. خوبی خانومی؟ خیلی قشنگ نوشتی... کلی با نوشتت حال کردم. التماس دعا....[گل][گل]

هستي

چه وبلاگ بي نظيري داري .....[گل][قلب][گل]

مریم

[گل][گل][گل] دوست عزیزم همیشه به یادتان هستم آرزوی من برآورده شدن خواسته های قلبی شماست میبوسمتان [گل]

نگین

بی تو احساس درد دارم : شاید این همان دلتنگی باشد تورا دیگر ندارم : شاید این بازی زندگی باشد دل دل مــی کــردم بــبـیـنـم هر روز تـــــورا نیستی اینجا ، نیستی در زندگیم ،دیگر نیستی! چرا چرا چرا؟؟؟ بـی تــو شـوق زندگـی مـ ـرا تـرک کــرده اســت تنها اشک است که بغض گلو و دلتنگی هایم رادرک کرده است بوسه هایت را تازه می کنند قطره اشک هایم هر روز به یــاد لبـــهای گرمـ ـی که میهمـان گونه هایم بود دیــروز شاید تو هرگز مال من نبودی که چنین تنها شده ام دیروز باغمت گذشت مثل امروز ... انگار بی توبی فردا شده ام زندگی یک شکنجه که پر شده از بی حوصلگی های تلخ دیگر نمی خواهم زنده بمانم وقتی یارم به آغوش دیگری رفت