جوانه های امیدواری

چشمانم را که می گشایم، روبه رویم دیواری است به بلندای ناامیدی و روزهایم خاکستری ترین خاک ها را بر سر ثانیه هایش آوار می کند.

در خود می پیچم و بغض می کنم. چون درختی شده ام که تبر بر شاخسار خویش فرود می آورد و نفس در گلوی ریشه هایش به تنگ آمده است.

تویی که به کوه، فرمان ایستادن داده ای و به رود، فرمان رفتن. به پرندگان پرواز آموخته ای و به ستاره ها درخشیدن. به من نیز بیاموز ایستادن و رهایی را؛ پرواز و روشنایی را، تا شاخسار شکسته ام را جوانه های امیدواری، ترمیم کنند.

 


/ 6 نظر / 13 بازدید
م.الف

سلام خواندمت و لذت بردم . ممنون . خوشحال مي شم اگه گذري هم به نيمكت خالي بنده داشته باشي و بتونم از نظراتت استفاده كنم دوست عزيز شاد و پاينده بمانيد

رضا

سلام مهتاب عزیز زیبا و دوست داشتنی می نویسی ادامه بدین ...

طاهره

واقعا لذت بردم خوشحال میشم شما به عنوان یه استاد نظرتون رو راجع به سروده های ناچیزم بگین و تبادل لینک داشته باشیم