نه کمتر ونه بیشتر

امروز بیست و پنج سال از ان روز خجسته می گذرد روز خجسته ای که آغاز آسمانی شدن عشق دخترکی سیاه چشم وسیاه مو بود به جوانی بلند بالا وچشم عسلی که هیچ نقطه مشترکی جز عشق نداشتن .

 

هنوز که هنوز است تصویر مبهمی از ان روز در ذهنم مانده نگاه رنگ پریده ام را به خاطر دارم و قلب لرزانم را که همچون گنجشک دورافتاده از مادر در سینه بی کینه ام پرپر میزد .آنروز بوی ناب خورشت قورمه سبزی مادرم مشامم را نوازش می کرد و وجود پر صلابت مادرم مثل همیشه به من قدرت میداد .........یادش بخیر مادرم آن بانوی همیشه پر صلابت

 

تصویر دیگری از این بیست واندی سال در ذهنم تداعی میشود من دانشجوی ارمک پوشم و تو ستوان جوان وزیبای من .عشق همچنان مرد میدان است با وجود تمام مشکلات ریز ودرشتی که فراسوی راهمان در خانه مستاجری در تهران خودنمایی می کند.

تصویر دیگری در ذهنم نقش می  بندد عین نقش قالی آرام و پیوسته من باز هم یک ارمک پوشم ولی این بار در مقام معلم  وتو همان عشق قدیمی منی تنها با ستارگانی بیشتر چه در قلب من  چه  روی شانه های مهربانت اینجا پرندک است.

باز هم کمی دورتر تصویر دیگری را می بینم تصویر زنی در آیینه کمی چاق تر با چشمانی کمی غمگین هوای شرجی تصویر آیینه را برایم مه آلود می کند اینجا بوشهر است  تو همچنان ناخدای عشق منی  نه کمتر ونه بیشتر این بار نداشتن کودکی یا تکه ای از وجود نازنین  تو بر قلب عاشقم چنگ میزند اما من همچنان عاشقم .

 

 

 

بازهم تو در توی آیینه زنی را می بینم کمی شکسته تر و خسته تر زیر سقف خودمان در کنار ناخدای همیشه جاوید عشقم به خواب میروم و عجیب این خواب آرامش بخش است اینجا هشتگرد است اولین سقفی که واقعا متعلق به خودمان است . باز هم باید بجنگیم با سرما با دوری راه  وبا هزار مشکل ریز و درشت .اما هنوز عاشقم مثل روزهای اول عاشقی  .نه کمتر.

باز هم او را می بینم آن زن را باز هم شکسته تر باز هم عاشق تر این بار غول مشکلاتش بزرگتر شده از آن غولهای بی شاخ ودمی  که قصد عقب نشینی ندارد  باز هم نبودن کودکی روحش را جسمش را و تمام هستیش را میبرد زیر سوال .یا علی می گوید و میرود زیر تیغ جراحی و اتاق عمل نه یک بار نه دوبار سه بار شانس خودش را می ازماید .نه برای خودش نه برای روح غمگین خودش برای عشقش برای ناخدای همیشه ی سرزمین دلش و باز هم عاشق تر از قبل اما خسته کنار می نشیند به نظاره زندگیش زندگی عاشقانه اش.

باز هم اورا میبینم سیاه پوشیده خسته است فرسوده است مرگ مادرش فرسوده اش کرده  ونا مهربانی های عشقش خسته اش .احساس می کند با مرگ مادرش عشقش هم دارد از دستش میرود .نه این غیر ممکن است که دیگر عاشق نباشد به قلبش رجوع می کند .شک می کند .آیا هنوز هم عاشق است؟قلبش صبورانه به تماشایش می نشیند به تماشای شکش به تماشای مویه هایش .نه امکان ندارد عشق هرگز نمی میرد .بر شکش غلبه می کند و دوباره عاشق میشود عاشق عاشق نه کمتر ونه بیشتر .

 

باز هم در آیینه است این بار تصویری واضح از او می بینم زنی در آستانه چهل سالگی باز هم کمی چاق تر خسته تر شکسته تر اما عاشق ترشبیه انیس الدوله .این روزها عشقش آن جوان بلند بالای کمی مو بور لاغراندام چشم عسلی تبدیل به مرد بلند بالای خوش اندامی شده که دیگر نه لاغر است  ونه مو بور . بوری موهایش به سپیدی گراییده  و کمی جا افتاده به نظر میرسد .اما در چشم انیس الدوله همان عشق قدیمی و همیشگیست نه کمتر ونه بیشتر .

 

بیست وپنجمین سالگرد عشق آسمانیمان مبارک .

پ.ن.چهارم شعبان سالگرد عقدمون بودوبیست وپنج سال از ان روز می گذرد

 

/ 3 نظر / 34 بازدید
آرام

سلام مهتاب جون مبارک باشه سالگرد ازدواجتون [گل]

nobody1983

mabrook

محیا منتظر

دیدمتان روی دریای لاجوردی. تو را نشسته بر عرشه و خیره به موجهای کوتاه و بلند و رقص نور بر زلال بی کران آب و ناخدای میانسال پر هیبت را تکیه داده به سکان و خیره به آسمان و آبی بی کرانش...دیدمتان با کشتی کوچکتان نشسته بر موج دستان مهربان خدایی که برایتان لبخند میزند...دیدمتان با چشم هایی پر از امید و خوشبختی... و دیدم سبد مادر موسی را روی آب کنار کشتی کوچکتان...خدا برای سالگرد ازدواجتان فرستاده بودش پر از نور امید پر از نور زندگی...و شنیدم که از میان عرش کبریایی اش برایت ندا داد: وَ لَا تَخَـــافِي وَ لَا تَحْـــزَنِي... خیالم راحت است که هوایتان را دارد. خیالم راحت است که دوستتان دارد. خیالم راحت است که یک سبد نور برایتان فرستاده...خیالم راحت است که میدانی می توان بدون بچه هم خوشبخت بود... خوشی و خوشبختی تان مستدام بانوجان...