برگ های ورق ورق

آقای حسینی

سالها پیش وقتی هنوز یه دختر بچه بودم تجسمم از خدا آقای حسینی بود .حتما میگید آقای حسینی کی بود؟

آقای حسینی پیشنماز مسجد محل ..............همسایه نزدیک ........... و بابای یکی از همکلاسی های من بود .

همیشه وقتی تو کوچه میدیدمش که چقدر آروم وبا وقار راه میره ..............وچقدر مهربونه .........با خودم فکر میکردم حتما خدا باید شبیه این اقای حسینی باشه ............وقتی بزرگتر شدم  فهمیدم خدا نه شبیه آقای حسینی و نه شبیه هیچ کس دیگست ...........این آقای حسینی و بقیه مردم بودن وهستن که سعی می کنن یه سر سوزن شبیه خدا بشن .............البته اگه بتونن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دیدن دنیا از یک دریچه

یه فنچ دارم که از وقتی بدنیا اومد یه چشمش بیشتر باز نشد ................خیلی تلاش کردم چشمش خوب بشه ولی نشد ..................وقتی سرزندگی و شورش رو میبینم که با یک چشم چقدر دنیا رو زیبا می بینه بهش حسادت می کنم ...............پر از شور زندگی وتلاشه ...............یه موجود کوچولو ..............با یک دریچه برای دیدن این دنیای به این بزرگی ............آونوقت ما آدما با این همه امکانات و توانایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کبابخانه یا کتابخانه

بازم سالها پیش که کنکور دادم و دانشگاه قبول شدم و رفتم یه دانشگاه بالای شهر تهرون ............تو مسیره هر روزه به دانشگاه از خیابونهای زیادی رد میشدم ...........عشق بیشتر دونستن منو کشته بود .........................اونقدر غرق بودم که تابلوی کبابخانه رو کتابخانه میخوندم و چقدر ذوق میکردم که چقدر تو این خیابونا کتابخونه  هست .............بعدها که یه خورده چشام بازتر شد دیدم ای داد بیداد اینا همه کبابخانه هستن نه کتابخانه ..................حالا اینترنت پر از همه جور کتابه ................ولی دیگه حسسش نیست

 

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید