کسی که مثل هیچ کس نبود

اون شب رو قشنگ یادمه خاطره بدش میدونم تا آخر عمر با منه با من زندگی می کنه رشد می کنه وبزرگ میشه هر روز بزرگ وبزرگتر....اونروز وقتی از بیمارستان برگشتم یه چیزی مثل بختک رو سینه ام افتاده بود و جلوی نفسم رو گرفته بود یه بغض ..............یه بغض سنگی ...............یه لحظه تصویر مادرم که انگار داشت از دستگاههایی که بهش وصل بود عذاب میکشید از جلوی نظرم دور نمیشد و نگاه بیفروغش که انگار داشت من رو برای همیشه تو صفحه دل دردمندش حک میکرد ...............تلویزیون روشن بود و داشت دعای توسل پخش میشد ............بغضم ترکید و بختک روی سینه ام کنده شد  اشک  پهنای  صورتم رو پوشونده بود ..........بی پروا گریه میکردم به اسم هر امامی که میرسید .......دعا میکردم ................قسمشون میدادم .............آره اونشب من دعا کردم دعا کردم وخدا رو قسم دادم به تمام ائمه و معصو مین که مادرم رو از این عذاب نجات بده یا با برگشتن به زندگی یا با واگذاشتن اون ...............و خدا  دعام  رو شنید ............حال عجیبی داشتم ...........حس میکردم که  اونشب با شبهای دیگه فرق داشت ............عجیب دلم هوای مادرم رو کرده بود ...............ساعت دوازده شب بود ..............دلم میخواست میتونستم ومیرفتم بیمارستان ..........یک لحظه صورت معصومش از جلوی چشمم دور نمیشد .............خوابیدم ولی کو خواب .........کم کم داشت صبح میشد اول صدای خروس همسایه وبعد صدای اذان خبر از طلوع صبح دیگری میداد آخرین صبح زندگی مادرم ...............بلند شدم و نمازم رو خوندم و بی هدف دوباره توی رختخوابم دراز کشیدم ...............سردم بود ...............انگار سرمای مرگ بود که در تمام وجودم رخنه کرده بود .................خوابم نبرده بود و خوابم هم نمی اومد منتظر بودم صبح بشه برم بیمارستان .................هوا روشن شده بود ...............هفت صبح بود ..........صدای زنگ تلفن بند دلم رو پاره کرد ..................قبل از اینکه گوشی رو بردارم میدونسم چی میخواد بگه ................خدا دعام رو شنیده بود و اونطوری که خودش میخواست اجابت کرده بود ................روح مهربان مادرم به ملکوت پر کشیده بود و دفتر عمری برای همیشه بسته شده بود..................نزدیک یکسال از اون روزها میگذره ................اون روزهای سخت ...............خیلی سخت .................احساس میکردم شانه های لرزانم توانایی به دوش کشیدن این غم بزرگ رو نداره ............نمی دونستم ...............واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم ................همه من رو جای مادرم میدیدند ..............خواهر کوچکتر بودم ................اما رابطه نزدیکترم با مادرم باعث شده بود که احساس کنم باید به تنهایی تمام این غم رو بدوش بکشم ..........چقدر سخت بود که حتی وقت نداشته باشی برای خودت مویه کنی ...........باید کارها رو ترتیب میدادم .............باید بزرگی میکردم .......باید باید باید ..............نمی دونستم باید از کجا شروع کنم ..............همه منتظر دستور من بودن ............همه چیز باید در کمال آبرومندی انجام میشد در خور روح پاک ومهربان مادرم ................توی ذهن آشفته ام دنبال یک لیست بودم یک لیست پر از کارهایی که باید ساماندهی میشد ...............خدایا کمکم کن و خدا مثل همیشه کمکم کرد .همه چیز همانطوری که باید پیش می رفت عالی ودر کمال آبرومندی ...................حالا که یکسال از اون روزهای شوم گذشته و من که هنوز نگاه بی فروغ مادرم رو فراموش نکردم و انگار که جزئی از حافظه ام شده ...............دوباره باید در ذهن آشفته ام دنبال یک لیست باشم یک لیست از تمام کارهایی که باید انجام بدم برای مراسم سالگرد .................از خرید میوه وخرما وتهیه حلوا و غذا و اعلامیه و ساماندهی مراسم سر خاک ومداح وهزار تا کار دیگه که باید عالی وآبرومند برگزار بشه در خور روح پاک ومهربان مادرم ..........کسی که مثل هیچکس نبود

 

 

پی نوشت.این مطلب رو قبلا نوشته بودم......... سالگرد مادرم روز شانزده فروردین در کمال آبرومندی برگزار شد

/ 0 نظر / 22 بازدید